<نوشته ی علی ضروری زنوز>
حس رقابت
بزرگترین مانع راه و دور شدن از رهروی، حس رقابت است
تمامی نقشه کشیدن ها و ورود به بازی های دنیائی و پلید، از حس رقابت آغاز میشود
چه در قدرت، چه در ثروت، چه در شهرت و چه حتی در رفع نیازهائی ساده!
قدرت، ثروت و شهرت بیشتر، یعنی رقابت بیشتر
زندگی مبارزه است، اما نه بر سر قدرت، ثروت و شهرت
مبارزه برای آموزش و پرورش در محیطی پر تضاد و رقابت است
آموزشگاه و میدان تمرینی، برای ورزیدگی و رسش روح است
رقابتی درونی است بین نور و تاریکی
رقابت جوانمردانه یا مثبت، بدور از پلیدی و خودنمائی است
شوخی با خدا !
خدایا اگر جهنم جای بدی است، مرا به آنجا نفرست!؟...
نه به خاطر من، بلکه به خاطر خود بزرگوارت!؟
زیرا من هر جا که بروم، ناگزیر، تو را هم با خود خواهم برد!... در غیر اینصورت، دق میکنم! و آنوقت، واقعا" خواهم مُرد!...
زندگی یا علامت سوال؟!
زندگی یک علامت سوال است، هر چه عمر میگذرد، بزرگتر میشود!... ؟ ؟ ؟ ؟
آنچه قبلا" فهمیده ای، نسخ میشود و فهم جدیدی، جایگزین میگردد، آنقدر این کار تکرار میشود، که: ... بفهمی! که، نمیفهمی! ...
خرید جهنم از کلیسا !؟
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج میبرد با هر روشی نتوانست مردم را از انجام این کار، باز دارد تا آنکه فکری به سرش رسید...
به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدر است؟ کشیش با حیلت و طمع گفت: ۳ سکه! مرد نیز سریع مبلغ را پرداخت و سند جهنم را درخواست نمود، کشیش هم که او را احمق میدانست، روی کاغذی سند جهنم را صادر کرد. مرد دانا نیز با خوشحالی آن را گرفت و از کلیسا خارج شد.
به سرعت مقابل کلیسای بزرگ و میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم را خریده ام و این هم سندش، دیگر لازم نیست بهشت را بخرید، چون من هیچ کس را داخل جهنمم، راه نمیدهم...!
دیار فریفتگی۱
با چه خود را سرگرم کرده و مغرور و فریفته شده ایم؟!
عنوان و مقام!؟: رئیس، معاون، مدیر، وزیر، وکیل، دکتر، مهندس، سرهنگ، سرتیپ، یا ...
ممتاز و برگزیده بودن!؟ زیبائی، نژاد و تبار، فهم و هوش، مذهب و آئین، یا ...
مال و ثروت!؟ خانه، خودرو، ویلای ساحلی، حساب بانکی، زمین و باغ و ...
شخصیت کاذب و تظاهر نمودن!؟ به نیکی، خدمت به مردم، زهد و تقوی، اصلاحگری، کرامت و قدرت معنوی و ...
و ... اشتغال! برای سرگرم شدن و نفهمیدن راز و رمز زندگی؟! و به پایان بردن روزها و عمر؟! ...
۱- دار الغرور
جاده های دانائی
برد دانائی انسانها در اداره جهان، تا سقف کوتاه اصالت منافع (ملی، قومی،مذهبی) پیش رفته است و در نتیجه، فدا شدن آرمانها و مصالح انسانیت، در پای این به واقع جهل...
همه جای دنیا، صحنه انقلاب و اعتراض است، آفریقا، اروپا، خاورمیانه، مالزی و حتی چین و روسیه، هر کدام نیز با نظامی متفاوت از دیگری! در کشوری، نظامی را میخواهند که در جای دیگر، علیه آنگونه نظام نیز، انقلاب و اعتراض است!؟ ملتها، تجربه های یکدیگر را تکرار میکنند!؟ نتیجه انقلابها، مانند قماری شده که معلوم نیست سرانجامش چیست و چه نظامی بر سر کار خواهد آمد!؟ و این بلاتکلیفی، از محدودیت دانائی و فلسفه، برای اداره جهانی به هم پیوسته است...، فلسفه رنسانس و دمکراسی، در سطح ملی و با اولویت منافع ملی، تعریف شده است و نه جهانی و متضمن منافع کل بشریت!؟ برای همین، جهان صحنه جنگ و رقابت بی رحمانه منافع ملی و قشری است و بدین جهت و بدلیل محدودیت منابع در جهان، اکثریت کشورها، هیچگاه به ثبات و سعادت نخواهند رسید و این امر، دلیل هرج و مرج فعلی جهان است... که تشدید هم خواهد شد.
... و این بار، رنسانسی جهانی، لازم است... نه راه کاری ملی ...
جاده های دانائی، انسانها را به سعادت نرسانده اند و اکثریت بزرگی از انسانها، غمگین و مستاصلند و فقط یک جمله بر لوح دل می نشیند که، انسانیت، بسیار ستمکار و نادان، ۱ باقی مانده است.
۱- و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا احزاب - ۷۲
تعصب
اگر عقائد، متکی بر ترسها، نگرانیها و پرهیز افراطی باشد، موجب وسواس و اجتنابهای بیمارگونه، میشود.
وسواس، موجب سخت گیری بر خود و دیگران میگردد. یعنی بروز جمود و تعصب.
جمود و تعصب، موجب مرگ روح میشود، یعنی مرگ تعقل، احساس، وجدان و نیکی و زیبائی.
و در نهایت، مرگ روح، موجب حاکم شدن پلیدیها، بر انسان میگردد، مانند نفرت، تقدیس خویش و خودخواهی، ظلم و ستم، طغیان و ...
بخشودن
نمی گویم مرا ببخش!؟
ولی، تاسف و عذرخواهی ام را بپذیر!
اگر مرا ببخشی، شاید درسی را که از زندگی، نیاموخته ام، به ناحق بگذرانم!؟
من راضی ام که برای خطاهایم، تنبیه شوم، حاضرم در آتش عذاب بسوزم، اما به ناحق، امتیازی نگیرم...
دوست دارم، چشمانت، از دیدن رضایت من به تنبیه، به تحسین، بخندند ...
...و اگر بخشودی، خواسته ی تو باشد نه من!؟...
تابستان، فصل سبز و سرخ، فصل بلوغ و اوج نعمتها
پائیز، فصل زرد و نارنجی، فصل پیری و شعور و شعر
زمستان، فصل سفید، فصل ذخیره نیرو و انرژی و خواب، نه مرگ
و ... بهار، فصل صورتی و سفید، فصل تازگی و شادابی
عمیق، آرام است ... و ... کم عمق، مواج و پر تلاطم ...
جوانی و پیری
آرزوهای جوان، برای خودش است و زندگی دنیائی
ولی ... آرزوهای پیر، یا برای دیگران است یا فراتر از دنیا
جوان ناکام، به آرزوهای دنیوی نرسیده و...
... پیر ناکام، آرزوهایش در دنیا نگنجیده است ...
" جوانها میخواهند دنیا را اصلاح کنند و پیرها، جوانها را " !؟...
پیرها، جوانها را بی تجربه و خام میدانند و جوانها نیز، پیرها را محافظه کار و پر نصیحت! در نتیجه، غالبا بر تاریخ زندگی بشر، دور تسلسل تجربه و خطا، حاکم بوده است!
نیاز، کار، خلاقیت
اگر در این دنیا، نیاز به تامین مایحتاج و انگیزه پیشرفت نبود، فعالیت و کار کردن نیز ضرورتی پیدا نمی کرد و اگر کار کردن نبود، سازندگی و پدید آمدن تاسیسات، ابنیه، کارخانجات، فن آوری و... مشاهده نمی شد.
نیاز با اندیشه و هنر، پیوند خورد تا:... حرکت، تفکر و تجربه کنیم... و... پدید آوریم...
بهشت حیوانی :
برداشت اکثر مردم، از بهشت، این است که، محلی است با خوردنیهای متنوع، زنانی زیبا بنام حوری و سر سبز.
آیا این بهشت انسان است؟ اگر در دنیا کسی فقط به اینها فکر کند، می گویند تمایلات صرفا حیوانی دارد و انسانیت را فراموش کرده است!؟ پس در بهشت، تفکر و کمال انسانی، چه تعریف و جلوه ای دارد؟!
عزت نفس :
عزت نفس، زینت فقیر و غنی است.
فقیر، فقرش به چشم نمی آید.
و غنی، تفاخر نمی کند و به ثروتش نمی بالد.
درس و یاس:
اگر آرمان و آرزوئی داشتی،
ولی رسیدن به آن، با تلاش پی در پی، ممکن نشد،
در اینصورت، رها کردن آن:
درس است: اگر به اندیشه ای نو، منجر شود...
و یاس است: اگر باعث توقف شود.
تمجید و تشویق:
تمجید، بزرگ نمودن است و تشویق، به شوق آوردن.
تمجید، میتواند مانع حرکت شود و تشویق، محرک و عامل حرکت.
برچسبها: بخشودن, دانائی, تعصب, غرور
