امروز با علی آقا (م. ز) تلفنی صحبتی داشتم، دوست دوره دانشجوئی و اهل بندر عباس و همین امر، بهانه ای شد تا خاطراتی زنده شود و برای تجلیل از دوستان آن دوره و ماندنی شدنش، بعنوان یکی از خاطراتم، بنویسم.

  نیمه دوم دهه شصت، دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی بودم و با علی آقا از بندر عباس، آقا منصور (ش. ن) از شیراز و محمد آقا (ا. ف) از تهران، حلقه دوستانی را در دانشکده تشکیل داده بودیم، صمیمی و همراه در اخذ واحد و درس و همینطور در رفت و آمد خانوادگی، البته علی آقا، اواخر تحصیل ازدواج کرد.

  سفری نیز با خانواده به شیراز به منزل آقا منصور داشتیم و از آنجا هم به اتفاق ایشان و خانواده محترمشان، به بندر عباس، به منزل علی آقا رفتیم.

   هم در شیراز و هم در بندر عباس، بسیار گشتیم، خوش بودیم و باعث زحمت شدیم.

   شبهای امتحان، برای درسهای سخت، منزل علی آقا یا آقا منصور جمع میشدیم، زمان امتحانات، آقا منصور، خانواده را به شیراز میفرستاد و دور هم درس میخواندیم.

   آقا منصور، بعد از ناهار، عادت عجیبی به خواب بعد از ظهر داشت و سر پا هم اگر بود، یا در حال حرف زدن، به خواب میرفت و موقعیتهائی پیش می آمد که خیلی میخندیدیم.

  علی آقا در سکوت محض، باید درس میخواند و هر صدائی حواسش را پرت میکرد و ما هم مراقب بودیم که آب دهانمان را هم بی صدا، قورت بدهیم، من هم که زمان درس خواندن عادت داشتم هم تلویزیون نگاه کنم و هم شهرام ناظری گوش کنم و زودتر از همه هم، درسم تمام شود، خلاصه ترکیب جالبی بودیم و هیچوقت هم موجبات دلخوری پیش نیامد و همیشه در خنده و شوخی بودیم.

   واقعا هر سه رفیق من، بسیار با صفا، با ادب و خوش تربیت بودند و از سر تقدیر، به تور من افتاده بودند!

   بعدها با محمدآقا و آقا منصور، همکار و مرتبط شغلی هم شدیم و علی آقا را نیز در ماموریت های شغلی به بندر عباس میدیدم.

   دانشگاه شهید بهشتی، دانشگاه خوبی بود، استادهای با سوادی داشت و امکاناتش هم بد نبود و خاطره بدی از کارمندان دانشگاه، اساتید و دانشجویان، در ذهن ندارم.

  در پایان به خانواده های محترم و گرانقدر، علی آقا، آقا منصور و محمد آقا، سلام خود و خانواده ام را تقدیم مینمایم.   

<نوشته ی علی ضروری زنوز>   

+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM