پیر مرد دستفروشی را دیدم، که سیب قندک میفروخت و به لهجه شیرین ترکی، فریاد میزد "قنده، قندکه، سیب قندکه، بیا بخر الان تموم میشه"...

چشمانش، خسته و غمگین بودند و هماهنگ با فریادش، التماس می کردند...

 ... درون نگاهش، خانه ای دیدم کوچک و فقیرانه و دخترانی نشسته، غمگین و منتظر آینده ای، متکی بر آن فریادها و التماسها ...

... و پیرمرد ... با حلقه ای ثابت از نم اشک بر چشمانش، قلبم لرزید با قلبش ... و سپس آرامشی آمد... عشق را دیدم، که این بار، بر کوه زندگی، تیشه می زد ... نقش بودن را ...   

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


" جوانها میخواهند دنیا را اصلاح کنند و پیرها، جوانها را " !؟...


برچسب‌ها: پیرمرد, دستفروش, فقر, زحمتکش
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM