![]()
جاده، زمینی است که در اثر آمد و شد زیاد آدمها، چهارپایان و ... ماشینها، خطی عریض از مبدا تا مقصد، در آن ایجاد شده است.
بزرگی می گفت، "در راه به مقصد فکر نکن، مقصد همین راه است!"
حرکت در جاده، تعلیق ایجاد میکند، نه در مبدئی و نه در مقصد و از خود سوال میکنی من کیستم؟ اینجا چه میکنم؟ و به کجا می روم؟ همان سوالی که مسافر هستی، در راه زندگی، از خود میپرسد...
بعضی وقتها پشت فرمان، دستهایت را میبینی که روی فرمان در حال اداره ماشین است و از خود سوال میکنی، آیا این منم که اداره این خودرو را بر عهده دارم؟ بعد با تعجب و بهت، از خود سوال میکنی واقعا من کیستم؟ چرا و چگونه در این زمان خاص از خلقت، اینجا هستم!؟
انگار که خودت را از کنار میبینی، مانند ناشناسی، که نمیدانی کیست و اینجا چه میکند!؟
زمان رانندگی، بهتر وجود خودت را حس میکنی، زیرا قدرت دخل و تصرف در اشیا و مدیریت عاقلانه آنها را داری ... و بودنت را، کاملا حس میکنی...
خودت را مسافر راه میبینی، با فرمانی در اختیارت، اما خویش را متعلق به خود نمیبینی، برای خودت، موجودی غریب و ناشناخته ای!
احساس میکنی وابسته به نیروئی برتر و والاتر هستی که بواقع او، جان است! و اگر یک لحظه قطع شود مانند نیروی برق است که از لامپ، قطع میشود، ... خاموش، بی نور و بی انرژی میشوی ... و ... پژمرده و بیجان ...
<نوشته ی علی ضروری زنوز>
برچسبها: تجرد, وجد, خودیابی, خودآگاهی
