زندگی همچون قلّکی است، که هر روز در آن، سکه های سوال ذخیره میکنی، پشت هر فهمت، سوالی بزرگتر مخفی است! آن سوال همچون رازی ناگشودنی است، که قلبت را می فشرد، رازی گسترده تر از خود هستی، وسیعتر از زمین و آسمان!
نگاه ابزارمندت! در آسمان حرکت میکند، اما بی نهایتی آن، متوقف ات مینماید ... و در درون ذره ای از اتم! در گل! در درخت! در حیوان! و نگاه مبهمش! و شاید نگاه مبهم تو به آن!
جهان بینی! در نگاه حیوان چیست؟ و رازهای هستی! نزد او؟
همچون سائلی تشنه هستی که به گدائی آب! آمده ای و آبی که می یابی، آب دریاست !!! که هر چه میخوری، تشنه تر میشوی! و ... مشتاقتر به دیاری، که شاید دیار پاسخ است...
وقت رفتن، از همیشه تشنه تری و سائل تر و فقیرتر...
و ... چشمانی که، درون خود گم شده اند! بی رمق و خیره به دورها، ولی مهربان و دلسوز با نزدیکها ...
ما از این جهان، همین نگاه را خواهیم برد، نگاهی ساکت، بی رمق ولی عمیق، که زبانمان نیز، زبانش را نمیفهمد! ... تا بازگوئی اش کند!؟... مانند نگاه عاشقی!...
مات و مبهوت از وسعت رازها و سرّ درون !؟ ... و قلبی که بال درآورده است ...
<نوشته ی علی ضروری زنوز>
برچسبها: زندگی, بهت, حیرت, تفکر
