عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت


روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آنرا که چنین باده خورد

این چه عیبست بدین بیخردی وین چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

آنکه او عالم سرّست بدین حال گواست

فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم

و آنچه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و او چند قدح باده خوریم

باده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کزان عیب خلل خواهد بود

ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست

خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی


عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

 

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

 

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

 

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

 

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

 

تو پس پرده چه دانی که که خوب است که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

 

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت


فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم


نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
دراين سراب فنا چشمه حيات منم
اگر به خشم روی صدهزارسال ز من
به عاقبت به من آيی که منتـهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش‌بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحرو تو يکی ماهی
مرو به خشک که دريای با صفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بيا که قوت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تـپـش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت بر تو نهند
که گم کنی که سر چشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گيرد، خلاق بی‌جهات منم
اگر چراغ‌ دلی دانک راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی! دانک که خدات منم


من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت نبین

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بليط شانس دائم بگو قسمت كى شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا،
وايسا دنيا من ميخوام پياده شم


تا بنده زخود فانی مطلق نشود

توحید به نزد او محقق نشود

توحید حلول نیست نابودن توست

ورنه به گزاف باطلی حق نشود

دیوان شمس 


در زهد اگر موسی و هارون آیی

و آنگاه چو جبرئیل بیرون آیی

از صورت زهد خود چه مقصود تو را

در سیرت اگر یزید و قارون آیی

دیوان شمس


   در عشق هر آنکه برگزیند چیزی

از نفس هوی بر او نشیند چیزی

عشق آینه است هر که در وی بیند

جز ذات و صفات خود نبیند چیزی

دیوان شمس


در بادیه ی عشق تو کردم سفری

تا بو که بیابم ز وصالت خبری

در هر منزل که می نهادم قدمی

افکنده تنی دیدم و افتاده سری

دیوان شمس


 

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

 اجزای وجود من همه دوست گرفت

نامی است ز من بر من و باقی همه اوست

دیوان شمس


با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین درازدستی
در گوشه سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دلزده از لیلیا
...
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

 شیخی به زن فاحشه گفتا مستی
هر لحظه بدامان کسی بنشستی
زن گفت شیخ آن چه گویی هستم
اما تو هر آنچه می نمایی هستی؟

خیام 

باران بهاری، باران پائیزی  (شعری از مولانا)

غیب را ابری و آبی دیگرست    آسمان و آفتابی دیگرست

هست باران از پی پروردگی     هست باران از پی پژمردگی

نفع باران بهاران بوالعجب         باغ را باران پاییزی چو تب

آن بهاری نازپروردش کند          وین خزانی ناخوش و زردش کند 



                                                 


برچسب‌ها: شعر منتخب, شعر
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM