وقت رفتن، چشمهایشان غمگین است و نگران و بسیار رنجیده خاطرند، شادیشان، پوسته ی غم بزرگی است که آنها را برای رفتن، بی طاقت کرده است، این حال اکثریتی بزرگ از آنها است.
شاید آن اوائل، افرادی بودند که برای خوش گذرانی می رفتند، ولی الان دیگر کسی میلیونها تومان به این دلیل خرج نمیکند، هم شرائط داخل عوض شده و هم خارج.
آنهائی که می روند، اگر با هدف تحصیل و ... باشد و مشکلات مادی و غربت را نیز تحمل کنند، دوام خواهند آورد، ولی اگر فقط برای رفتن باشد، بعد از مدتی که ندیده ها را دیدند، آنچه از دست داده اند را با آنچه بدست آورده اند، مقایسه میکنند و اگر بازنگردند، می سوزند و می سازند.
وقتی فرزندانشان بزرگ میشوند و به مدرسه می روند، تفاوت خود را با سایر بچه ها، از رفتار آنها می فهمند و زندگی در اجتماع را نیز، با انزوا تجربه میکنند و وقتی بزرگتر میشوند، از پدر و مادر خود سوال میکنند که چرا آنها را در محیط بیگانه، بزرگ کرده اند؟
اکثریتشان، وقتی نام ایران می آید، چشمهایشان پر از اشک میشود و بغضی که راه سخنشان را، می بندد.
مانند کودکی دور مانده از مادر، بدون حامی اند و برای کوچکترین موفقیتی، مظلومانه شاد میشوند.
مهاجرت در تمامی کشورها وجود دارد و حتی آورده مهاجران، جزئی از در آمد ملی کشور هاست، مشکلات اقتصادی کشور نیز، یک واقعیت است، از طرفی تعامل علم و فرهنگ، هم مثبت است، اما بغض ها و اشک ها را باید چاره کرد، تنهائی و غریبی، را باید چاره کرد، باید خاطرهای رنجیده را دریافت، اینان همه فرزندان یک مام میهنند، باید که دست مهربان مادر آنجا نیز، بالای سرشان حس شود و فرزندان با عزت ایران باشند.
<نوشته ی علی ضروری زنوز>
برچسبها: مهاجران, ایرانیان خارج از کشور, ایرانیان مهاجر, مهاجرت
