مطلبی را میخواستم بنویسم، فکر کردم از کجا شروع کنم، تا آنکه تابلوی کاملی در ذهنم جلوه کرد و آن ظهور شمس، در تقدیر مولانا بود❗️...
مولوی، عالم و حکیمی است که شاهکارهای بزرگی همچون مثنوی را آفریده است و با وجود کلیات شمس و سایر آثارش، باز هم، مثنوی معنوی را، بزرگترین اثرش مینامند❗️...
چه شد که مولانای عالم، ملا و استاد و فقیه، با مصاحبت با شمس، شیدا و مجنون گردید و به عشق و معرفت و سماع روی آورد و میان خیل شاگردان و مردمی که حرمتش مینهادند، احترام از دست داد و شوریده و مجنون نامیده شد⁉️...
آدمها، منحنی مثبت یا منفی در زندگی دارند و عقائد و عاداتشان در طول عمرشان شکل میگیرد و معمولا تغییر و تحول ناگهانی بوجود نمی آید، شاید علتش این است که تغییر ناگهانی در عقیده، خصوصا در دوره بلوغ و ثبات عقیده، که مصادف با دوره میانسالی و پیری آدمی است، حکم گم شدن و سرگردانی را دارد و رعب آور است و از دید برخی نیز، بدعاقبتی❗️ به همین دلیل، برخی حتی در کجراهه و تعصب و خرافه، باقی میمانند، ولی جرات و خودآگاهی تغییر را نمی یابند❗️...
عقائد و عادات، مانند پیله ای هستند که در طول عمر، به دور وجود انسان، تنیده میشوند و استعاره ها هم ظاهرا گویای همین نکته است که انسان در کفنی یا تابوتی، از این دنیا میرود و دوره پروانگی و تحول و تولد دوباره، مربوط به عالم فراتر از این دنیا است، حتی آتش زدن مردگان نیز، شاید تفسیری دیگر از تولد دوباره، همچون ققنوس باشد، سایر ادیان نیز، جسم و تعلقات دنیوی را، مانند پیله ای میدانند که روح، آن را رها میکند و تولد دوباره می یابد❗️...
تقدیر مولانا، بیرون آمدن از پیله در همین دنیا و نه پس از مرگ و پروانگی در دیار خزندگی و لولیدن بود، تولدی زود رس در اثر شرر معرفتی بزرگ و بی تاب کننده❗️...
با احتیاط از اهل سخن، میگویم که، "مولانا، بزرگتر از شمس است" زیرا، "عشق، بزرگتر از معشوق است"، معشوق، دربی است زیبا و بهانه، برای ورود به دنیای بزرگ عشق، معرفت و الهام❗️...
عشق در حد اعلایش، عنوان "معرفت"، میگیرد، مولانا شناگر و راوی اقیانوس معرفت است و یا... سیمرغ، آسمان بیکران آن❗️...
چه نسبتی است بین معرفت و موسیقی؟! که عارفی همچون مولانا از ضربهای چکش طلاکوبان، برداشتی هارمونیک دارد و با منحنی نمودار آن، حرکت میکند و یا به تعبیری، به سماع میپردازد⁉️...
موسیقی نیز موجودیتی تجریدی دارد و انگار که اگر برای عشق، صدا قائل باشیم، صدای عشق، موسیقی است، زیرا عاشق در هارمونی و نظمی درونی است و موسیقی، موجی برای شوق و الهام است که عارف بر آن سوار میشود و به سماع کلام مجرد عشق و معرفت میپردازد❗️...
روزی از بازار مسگران در میدان بزرگ نقش جهان میگذشتم، در صدای نواخت ممتد چکش مسگران آن راسته، ناهماهنگی حس نکردم! زیرا آنها نیز شاید به تجربه و اشراق، آموخته بودند که به ترتیب و هارمونیک ضربه بزنند تا ریتم کار و ذوقشان باشد❗️...
عارف، عاشق جهان است زیرا عالم را از... او، می بیند و جذبه ی حقیقتها و لطافتها، از آنسوی مادیت سخت و هیولائی، او را بسوی خود میکشند و از سر شوق و شیدائی، بی تاب گذر کردن است، گذر از پیله تنگ و تار دنیائی❗️...
شمس سه گروه را مخالف عاشقان مینامید، مقدس مآبان، طبعا خداناباوران و نهایتا پشمینه پوشان و صوفیان مدعی و جاه طلب❗️...
علی ضروری زنوز
برچسبها: مولوی, شمس, مولانا و شمس, تحول درونی
