سال ۵۹، دانش آموز دبیرستانی در تهران بودم، حدودا ۱۶ ساله، گروه تئاتری داشتیم که در کانونهای فرهنگی، مدارس، بیمارستانها، اجرا داشت و خیلی استقبال شده بود، من بازیگر نبودم، سرپرست گروه بودم و هماهنگی اجراها، پشتیبانی و کارهای سن، نور و صدا هم با من بود.

   به توصیه یکی از اعضای گروه و به میزبانی جهاد سازندگی طالقان، برای اجرا در روستاها که حدود۸۰ روستا دارد، به طالقان رفتیم و در چندین روستا اجرا داشتیم.

 اجرای تئاتر سیار، در مساجد یا مدارس روستاها و شهرک بود که مرکز طالقان است، با امکانات بسیار ساده مثل یک پارچه بجای پرده و امکانات گریم، صحنه و لباس هم که به همراه برده بودیم. قبل از اجرا، من برای مردم، در مورد داستان نمایش و حتی وقایع آن سالها، صحبت میکردم و سپس تئاتر، اجرا میشد.

   فکر کنم یک هفته ای طول کشید، در آن زمانها برای روستائیان چنین برنامه هائی نبود، اوائل انقلاب بود و یک بکری، جستجوگری و شور و حال خوبی در مردم بود.

   وقتی میخواستیم برگردیم، مسئول جهاد از من خواست که برای کمک در کارهای فرهنگی جهاد، تابستان را به طالقان بروم، من هم قبول کردم و تابستان رفتم .

   جهاد سازندگی، سازمانی بود که اوائل انقلاب در سطح کشور، تاسیس شد تا کارهای عمرانی فوری و حیاتی را در روستاها با کمک خود مردم، انجام دهد، کارهائی مثل ساخت مدرسه، حمام، کتابخانه، لوله کشی و آبرسانی و برق رسانی که کار نصب دکل و کابل، با مشارکت ژاپنی ها انجام میشد، کارهای دیگری هم بود، مثل توزیع کود شیمیائی، کمک در برداشت محصولات توسط نیروهای داوطلب که آن زمان، کم نبودند، حتی توزیع کوپن، بردن صندوق رای و رای گیری در روستاها در زمان انتخابات، خلاصه، جهاد سازندگی آچار فرانسه روستاها بود و مدتی است که با نام جهاد کشاورزی در وزارت کشاورزی ادغام شده است و متاسفانه یا شاید بطور طبیعی، خیلی با دوره شکوفائی اش فاصله گرفته است.

   جهاد، کارهای فرهنگی هم بعهده داشت، مثل کتابرسانی به کتابخانه روستاها، توزیع تراکت و پوستر، برگزاری کلاسهای فرهنگی، اردوهای آموزشی و تفریحی مخصوصا توسط خانمها برای بانوان، نمایش فیلم سینمائی با آپارات ۱۶mm در مساجد روستاها، (در آن زمانی که هنوز، برق نداشتند،با موتور برق)، برگزاری و اداره مراسمهای مناسبتی مثل نماز جمعه، انجام سخنرانی و برنامه های فرهنگی مذهبی، مراسم بزرگداشت آیت الله طالقانی در روستای گلیرد و هر کاری که با ذوق و کارآفرینی مجریان و آدمهای جدیدی که مشارکت میکردند، محقق میشد.

   هر آموزش و فنی که در تهران آموخته و تجربه کرده بودم آنجا بدردم خورد، مثل خطاطی روی پارچه و مقوا، مقاله نویسی روی مقوا و نصب در ورودی مسجد جامع شهرک در نمازجمعه ها، اجرای برنامه های مناسبتی، برگزاری کلاس، صحبت کردن پشت تریبون، یا مثلا سخنرانی! در نماز جمعه و مراسمهائی که راه انداخته بودیم و با اتوبوسهای آموزش و پرورش، بخشداری، اداره کشاورزی و لندرورهای جهاد، مردم را از روستاهای اطراف شهرک، به مسجد جامع می آوردیم و برنامه هائی اجرا میشد که آن زمان، برای مردم تازگی داشت، برایشان جالب بود و استقبال میکردند.

   شبها را تا دیر وقت پارچه و مقوا نویسی میکردم و با کمک همکارها، کتاب و پوستر آماده میکردیم و فردایش با اکیپ بچه های جهاد که برای سرکشی به کارهای عمرانی به روستاها میرفتند، همراه میشدم و کارها، را انجام میدادم.

  از فعالیتهای دیگری که عصرها و شبها انجام میدادیم، جمع کردن مردم در مسجد روستاها، صحبت کردن برای آنها با مقدمه مسائل روز و سپس، توجیه برنامه های عمرانی جهاد در آن روستا و درخواست کمک و مشارکت، از آنها بود و برای جمع کردن مردم از جاذبه نمایش فیلم سینمائی استفاده میکردیم، تا همه اعم از کودک و پیر و جوان بیایند و هم کاری فرهنگی و تفریحی انجام شود و هم مردم برای کارهای عمرانی، توجیه شوند. 

  بد نیست از همکاران آن زمان هم نامی ببرم، مسئول جهاد آقای کرمی بود، مسئول کارهای عمرانی مهندس رضائی و همکاری هم داشت که فارغ التحصیل هند بود بنام مهندس نیک مرام، دکتر فرامرزی، کاردان امور دام بود و واکسیناسیون دام روستائیان با ایشان بود، به شوخی دکتر صدایش میکردیم، امور اداری و مالی، با آقای اسحاقی بود و آشپز و سرایداری هم داشتیم که قیمه هایش حرف نداشت، یک پیرمرد کردی هم بود که از درگیریهای کردستان و تهدید به ترور، به طالقان پناه آورده بود و  پیر تیز و دانائی بود، درویش مسلک بود و نکات جالبی میگفت. کلا بچه های جهاد، بجز من، همه اهل دل و فهم بودند و صرفا برای کار و کارگری نیامده بودند، برای خدمت عاشقانه و صادقانه آمده بودند، شاید اگر فضای خاص آن زمان نبود، هیچوقت چنبن کارهای سختی، انجام نمیدادند.

    کلاسهائی هم در روستاهای اطراف شهرک، بعهده داشتم که بعضی بسیار دور بود مثل آرموت، جوستان، باریکان، جزینان و بعضی هم نزدیک بود٫ مثل گلینک، حسن جون و خود شهرک، این مسیر را با موتور سیکلت میرفتم و نیمه شب برمیگشتم، تنها و در جاده های خاکی و بی تردد! با شغالها و روباههائی که از جاده فرار میکردند.

    خودروهای جهاد، جیپ، لندرور و ژیان بود که قدیمی بودند و اکثرا در آن جاده های صعب العبور، دچار خرابی میشدند، یکنفر مکانیک داشتیم که مدتی را از جهاد کرج می آمد و به مشکل ماشینها رسیدگی میکرد، کارکنان جهاد، روزها و حتی شبها، چند اکیپ میشدند و برای انجام کارها، با این ماشینها به روستاهای دور و نزدیک میرفتند.

   طالقان، مرکب از ۸۰ روستا بود، در پائین، بالا و مرکز طالقان، که آن زمان دسترسی به همه آنها بسیار سخت بود ولی بچه های جهاد، باید که به صعب العبورترین آنها میرفتند، چون هدف ایجادی جهاد سازندگی، رسیدگی به روستاهای دور افتاده و طبیعتا محروم بود.

   در کارهای عمرانی، از معتمدین در امر مدیریت و ناظر مقیم و از مردم و کارگرهای محلی، برای ساخت و ساز استفاده میشد و نقشه و نظارت و تامین مصالح و کادر متخصص، با جهاد بود.

   بچه های جهاد مقید به تقسیم کار نبودند و بقول خودشان، کارشان جهادی بود، برای همین من هم که کارم فرهنگی بود، در لوله کشی، حمل و تخلیه مصالح و کارگری کمک میکردم و دو اتفاق جالب در این زمینه برایم افتاد که اشاره میکنم.

   من برای تشکیل کلاس، به روستای گلینک رفته بودم، قبلا از طریق متولی مسجد به جوانها و ساکنان گفته شده بود که از طرف جهاد، مربی در فلان ساعت می آید. چون گلینک نزدیک بود، پیاده رفتم و قبل از ساعت مقرر به مسجد رسیدم، متولی هنوز نیامده بود و مقابل مسجد نشستم، جوانهائی را دیدم که اطراف مسجد پرسه میزدند، بالاخره پس از دقایقی، پچ پچی کردند و سراغ من آمدند و یکیشان پرسید، آقا شما مربی جهاد هستید؟ گفتم بله، خندیدند. عذرخواهی کرد و گفت، خیلی ببخشید ما فکر کردیم شما کارگر ساختمانی هستید! راست میگفت، آن روز جابجائی مصالح داشتیم و لباسهایم خاکی شده بود، این خنده و شوخی مقدمه دوستی ادامه داری با این جوانها شد که پس از پایان کلاسها، داوطلبانه آمدند و کمکهای زیادی در امور فرهنگی و حتی عمرانی و برداشت محصولات مزارع بالا طالقان انجام دادند. 

من آن زمان ۱۶ ساله بودم و بعضی از این جوانها از من بزرگتر بودند و حق داشتند که حتی از نظر سنی در مورد مربی بودن من، سوال برایشان ایجاد شود، ولی پس از شروع کلاسها و استماع مطالب، اعتمادشان جلب میشد و ادامه میدادند، در قبل از انقلاب کلاسهائی میرفتم، آن دو سال اول انقلاب نیز، مطالعه و بحث و تجربه میدانی، زیاد بود و بعضی کلاسها را هم، مثل فلسفه، منطق، شناخت و جهان بینی، در کانونی رفته بودم، که به دردم خوردند.  

  خاطره دیگر، مربوط به همسایه هایمان در تهران بود، هر دو سه ماه یکبار که به تهران می آمدم، همسایه ها از وضع لباسهایم، سوال برایشان ایجاد شده بود که کارم چیست؟ مادرم گفته بود، کارش فرهنگی است، ولی لباسهایم و کت لک گرفته ام، نشان از کارگری داشت و واقعا کارگر بودیم، کارگر مردم، ... دوستانم هم، با رودربایستی و خوشمزگی شوخی میکردند و میخندیدیم.  

      آن سه ماه تابستان، بدلیل زیادی کار و مسئولیت و انس با همکاران و روستائیان، به ۱۵ ماه تبدیل شد و ماندنی شدم، درسم هم نیمه کاره ماند، دبیر با صفائی بنام آقای رستمی در روستای جوستان، داوطلبانه حاضر شد به من درس بدهد و مدتی هم رفتم، اما بدلیل دوری از شهرک و حجم زیاد کار، نشد که ادامه بدهم و ادامه تحصیل را به بعد سپردم و پس از آن دوره ی بیادماندنی بود، که دبیرستان و دانشگاه را ادامه دادم.

  آن سالها برای جهادیهای پرشور، دوره طلائی از خواستن، توانستن، تلاش، تجربه، ریاضت و معرفت بود و نیز، خدمتی بی پیرایه برای مردم و برای من نوجوان دانش آموز نیز، مثل یک اردوی کارآموزی شبانه روزی بود با آزادی عمل بسیار برای ظهور علائق و استعدادها و بسیار نیز، مفرح و دوست داشتنی، ... آن سالها و آن روحیه ها پس از مدتی گذر کرد و کدری زندگی عادی و معاش، بازگشت، طبیعی هم بود، هیچ آرمان طلبی ای، درازمدت نمی ماند و... آدمها رنگ طلا را از دست میدهند و به مس وجودی خویش باز میگردند! ... 

 آن دوره، دورانی طلائی بود که گذشت و  قرار نبود که زمین، بهشت شود!...

... حالی ... بود، که ... مقام ... نشد... 

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: طالقان, جهاد سازندگی طالقان, دوران طلائی, حال و مقام
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM