در وسط جاده خاکی عریضی ایستاده ای، که تا افق امتداد دارد، دستهایت را به اطراف میگشائی و بالا میروی، آنقدر بالا، که به اطرافت مسلط شوی، دستهایت را جلو میبری و شروع به پرواز میکنی! ناگهان خودت را میان جنگلی زیبا می یابی، با درختانی بلند و زمینی سرسبز، میان آنها شناور میشوی و به هر جهتی که میخواهی پرواز میکنی...
...دلت هوای خانه قدیمی تان را کرده است و بلافاصله خودت را بالای خانه ها و کوچه های اطراف آن می یابی، بوی محله تان و بوی نیمرو و برنج ایرانی، به مشامت میرسد، در وسط کوچه قدیمی، پائین می آئی، خانه های کهنه و کوچه خلوت، همه ی گذشته را در آن محل، مرور میکنی و باز میل پرواز ... دستها را میگشائی و بالا میروی و پروازی روی خانه های شهر و نزدیک بام خانه ها.
در بالای بام خانه ای با نمای مرمر سفید، فرود می آئی، در سمت چپ و لابلای درختان، خیابانی قرار دارد، بالای سکوی بام رفته و پرواز میکنی، پرواز روی خیابان، میان درختان دو طرف و با سرعت از بالای خودروها میگذری و در یک لحظه وارد تونل بزرگی میشوی که سریع به پایانش میرسی، ولی پروازت آرام است...
... در پایان تونل، گذرگاهی سرسبز با درختانی منظم نمایان میشود... و دانشجویانی که با کتاب و کلاسور، کنار چمنها، در حال گذرند، بالای سر آنها در پروازی و میان راهروئی از درختان، به جلو میروی، اوج میگیری و شناور میشوی، با سرعت از میان درختان میگذری و سپس، روی چمنزار، فرود می آئی، دانشجویان، از دیدن قدرت پروازت، تعجب میکنند و حتی خودت! مرز رویا و واقعیت در هم ریخته است و احساس میکنی واقعا قدرت پرواز داری!
به سمت جهتی که از آنجا آمده ای پرواز میکنی و در میان درختان و سبزه زار، شناور میشوی، بوی روح و حیات، مستت کرده و زیبائی نوری سفید و سحرآمیز، مسحورت نموده و آرزوهایت را بیدار کرده است ...
آخر پروازهایت را به یاد نداری، پروازهائی که عادتت شده اند، شاید در خواب بوده اند، ولی آنقدر با زندگی واقعی ات، در هم پیچیده اند که خاطره و لذتشان، واقعی شده اند! ...
... فکر میکنی اگر دستهایت را باز کنی، میتوانی بالا بروی و پرواز کنی!...
<نوشته ی علی ضروری زنوز>
