یکی از اختلافی ترین مباحث تاریخی در عرفان و تصوف، موضوع انفکاک و یا پیوستگی عرفان با مذهب میباشد.

    در بعضی از مذاهب اسلامی خصوصا" در اهل سنت که عمل گرا و شریعت گرا تلقی میشوند، مبحث معرفت، عرفان و حتی فلسفه، با شدت و ضعفهائی در سطح آنها، مطرود و مردود شمرده شده و بدعت تلقی میشوند.

    تشیع، بیشترین پیوستگی را با عرفان دارد و علت آن، روش، تفکر و سخنان و نوشته های پیشوای اول شیعیان یعنی امام علی ع بوده است.

    عده ای عرفان را مرتبه ای از مذهب می پندارند و عده ای نیز آن را فراتر از مذهب و طریقی خاص و فرامذهبی تلقی مینمایند.

  برخی نیز با توجه به حصول تعمق و یقین شهودی در عرفان، لزوم و جایگاه مذهب را نفی میکنند و برای عرفان یا تصوف به عنوان طریقه ای جایگزین، اصالت قائلند.

  کدام تفکر، صحیح تر و منطقی تر بنظر میرسد؟

   مذهب نوعی برداشت از ادیان است که مانند یک تز و رساله از سوی امام و مرجع آن مذهب طرح میشود، مانند مذاهب اربعه اهل سنت، مذهب جعفری در تشیع، مذاهب کاتولیک، ارتدکس و حتی پروتستان در مسیحیت و شاخه های اصلی منفک شده در سایر ادیان و حتی شبه مذاهبی مانند هندو ، تائو، شینتو و ...

  مذهب یک واقعیت است و اختلاف و تفرقه بین آنها نیز واقعیتی تاریخی است، مذهب طریقه ای عمومی است که پیروی از آن از بدو تولد تا پایان عمر اکثریت مردم را در بر میگیرد. 

   اما عرفان، به منزله تعمق و عبور از ظاهر، مرتبه یا مرحله ای تکمیلی است و اکثر مردم وارد آن نمیشوند.

   ظاهر و باطن:

   عارف کسی است که میخواهد از مرحله ظاهر که عموم مردم به آن راضی اند، عبور کند و این احساس معمولا" در نتیجه تلنگر، شرر و استحاله حاصل می شود.  

    اگر ظاهر را مانند دوره مقدماتی مثل لیسانس بدانیم، اولا" گذراندن آن لازم است تا بتوان به دوره های تکمیلی بالاتر مثل دکتری وارد شد و ثانیا" میباید ظاهر و مقتضیات آن را درک و اصطلاحا" پاس نمود تا ورود به عمق و باطن، معنا و لزوم یابد.

   مذهب، گذرگاهی عمومی است که عارف نیز می باید این دوره عمومی را طی کرده و تنگنای ظاهر را درک نموده باشد تا آمادگی و اشتیاق ورود به وادی تعمق و عشق را کسب نماید.

   هیچ عارف حقیقی، واقعیت وجودی مذهب و کارکرد عمومی اش را نفی نمیکند، همانگونه که هیچ دارای مدرک دکترائی، دانشجویان دوره لیسانس را به ترک تحصیل و پرش بدون مقدمه به دوره دکترا دعوت نمی نماید.

    لذا روشهای عمومی که در مذاهب بصورت شریعت و اخلاق رایج میباشند، در کلیت نقض و رد نمیشوند و توصیه نمیگردد که مستقیما" وارد عرفان و تعمق شوند، زیرا درک میگردد که عموم مردم میل و آمادگی آن را ندارند، خیلی ها به همان سطح عمومی قانع اند و شاید به کمال نسبی و مقدور در کنه آن مذهب نیز نائل شوند.

    بر اساس نظر اکثر عرفای شیعه، التزام به شریعت و پایبندی به مذهب، نشانه سلامت رهروی، حس بندگی، درک لذت عبادت و شکرگزاری است.   

    در ضمن مسئله توهم، خرافه و وهن در مذاهب، مشابه طریقه های تصوف، مشکلی تاریخی، ساختاری، اقتضائی و فراگیر است و مبارزه با آن، موضوعی پیچیده و مستلزم مباحث جداگانه است و جایگزینی عرفان بجای مذهب، فرو غلطیدن در پرتگاهی مشابه است.

     آیا میشود طریقه عرفانی تبدیل به مذهب گردد؟

     متاسفانه عده ای این اشتباه تاریخی و انحراف در کارکرد را مرتکب شده اند و فرقه ها و طریقه های صوفیه و یا سایر طریقه ها در سطح جهان، نمونه هائی از آن میباشند.

      اما این امر خارج شدن از کارکرد عرفان است زیرا:

    همانطور که گفته شد، عرفان یک مرتبه عالی و دوره تکمیلی است، گذر از ظاهر به وادی تعمق، کاملا" شخصی، ذوقی و اشراقی است، تبدیل شدن عرفان به طریقه و مذهب، منجر به عمومی شدن آن و ظاهری کردن عرفان و تکرار همان نقشی میگردد که مذاهب بعهده دارند و کاری عبث و ناشیانه است زیرا مذاهب ساختار و طراحی برای عموم دارند، ولی طریقه های صوفیانه، شکلی موهوم و غیر شناختی را از تعمق ارائه می نمایند که کارهای محیرالعقول، خرافات و شبه جادوگری از آن جمله است، یعنی نه مذهبند و نه عرفان.

   رسالت عرفان، معرفت و شناخت از طریق شهود و عشق است که ماهیتا" غیر شکلی، غیر ظاهری و غیر عمومی است، عرفان با تلنگر و شرر و در جهت عبور از ظاهر، مصداق می یابد و این تفاوت عرفان با تصوف است، زیرا تصوف عملا" کارکردی طریقه ای و شبه مذهبی یافته است.

   شاید علت اینکه استاد بی بدیل عرفان، مرحوم سید علی قاضی، شرط پذیرش شاگرد در کلاسهای محدود عرفانشان را دارا بودن درجه اجتهاد تعیین نموده بودند، تسلط بر علوم ظاهر و گذر نسبی از آن بوده است و داوطلب بودن فرد نیز، نشانه اهلیت وی در زمینه درک عدم اکتفا به ظاهر بوده است. 

      آیا میتوان عرفان را بدون آنکه تبدیل به طریقه و مذهب شود، اشاعه نمود؟

    وجود عرفان و عارفان، گویای وجود عرصه ای از تعمق و عشق ورزی در خداشناسی است.

   یکی از بزرگترین آثار و خروجیهای عرفان، اشعار عاشقانه عارفان نامی و سخنان نغز و حکیمانه است که روح انسانها را تلطیف و تحریک مینماید و قانع نبودن به صورت و ظاهر را گوشزد می کند.

    الگو سازی برای رهروان، از طریق تبیین مسیر طی شده موثرتراست تا راهنمائی در جزئیات و پرورش و تدریس، زیرا عرفان یک فن نیست و بیشتر شبیه هنر است و امری اشراقی و ذوقی است و باید از درون بجوشد.

    در ضمن، موضوع حیطه بندی و حریم، متکی بر میزان شناخت و تجربه عرفانی است، تفاوت فهم ها خودش تعیین حریم است، زیرا درک عمق مفهوم یک کلمه یا راز عارفانه، وابستگی به زمینه شناختی و معرفتی مخاطب دارد.  

   بنظر حقیر مشی مرحوم سید علی قاضی که در عین پرورش شاگردان نامی و علامه، فاقد طریقه و ساختار شکلی است، نمونه مناسبی برای طریقه ندیدن عرفان است، زیرا نه تواتر قطب و سلسله ای دارد و نه شکل و روش ظاهری سازماندهی شده ای.

    شاید نقش شمس در استحاله مولانا، که موجب ایجاد تلنگر و شرر در وی و روشن نمودن موتور رهروی و شناخت در خود مولانا گردید، روش نمونه ای گویا برای نحوه اشاعه عرفان در اهلش باشد.

  راهنما و پیر، مانند استاد راهنمای یک پروژه دانشگاهی، می باید بسیار گزیده گو و کلیدی عمل کند، راهنما کسی است که قبلا" مسیر را طی نموده و در اصل هدایتگر کسب مقامات است، زیرا حالات عرفانی، شخصی و ذوقی میباشند و قابل کنترل توسط رهرو نیستند تا راهنما بخواهد، البته پاکسازی نفس و تشخیص وسوسه ها در حاشیه ظهور حالات، نیاز به مراقبت و شاید راهنمائی و مشاوره استادی ماهر دارد.

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: مذهب و عرفان, عرفان بدون مذهب
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM