در دلم
نه سودای بهشت دارم
و نه غم جهنم و الم
از سوز سرما! بیشتر می ترسم
تا سوز آتش و گرما
از جهل و عُجب!
و سرما و جمودش، در همین دنیا
بی تو افسرده ام
دور از هوس حوری و باغ بهشت
... ولی با تو
در جهنم نیز
در اقامتگاه درون، بپا میشود بهشت
نگاه کن! بازی با آتش ام را
اشکهای شادی، سماع
خنده های سرکش ام را
... قلبم، خانه ای است فقیرانه
و دعوتنامه ام برای تو،
چشمانی ملتمس و دستان قنوت
و تو ای به حقیقت میزبان
به لطف، میهمان خانه ام باش
... آن بیرون! چه بهشت باشد!
چه کِنشت! ۱
<سروده ی علی ضروری زنوز>
۱- آتشگاه و آتشکده
برچسبها: شعر, بهشت, جهنم
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت
|
