مولانا یا مولوی در قرن هفتم میزیسته است و حافظ در قرن هشتم، مولانا را عارف و عالم بزرگی میدانند، اما بعضا حافظ را عارف نمی دانند و «رِند» مینامند، که شاید آثار او را هم نتیجه مطالعات و اطلاعات عرفان نظری بنامند، ولی عرفان آنقدر هم دور از دسترس نیست که از امثال حافظ بعید بدانند و رندان عاشق و رها را به آن راهی نباشد، اشعار عرفانی او شبیه تقلید و توصیف نیست، بلکه نتیجه حضور در منازل و کسب معرفت حضوری است❗️...
قرار نیست روحیه رهروان طریق عرفان مشابه هم باشد، زیرا شخصیتها متفاوت اند، از این رو بعضی را عارف مناجاتی مینامند و بعضی را خراباتی و درون این دو نیز درجات و مراتب متفاوتی وجود دارد و عارف به رندی نزدیکتر است تا دلق و ریا❗️...
«زاهد ار راه به رندی نبرد معذورست
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد»
یکی از اشعار حافظ که در منازلی برای بعضی رهروان نیز در مورد امانت الهی کشف گردیده، سروده زیر است:
«آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند»
دو مصرع پائینی شرح امانت است، که با وجود تعابیر مختلف، با این اشاره ها از نظر حافظ متمرکز بر حقیقت و معرفت نسبت به آن است❗️...
معرفت در قالب منازلی مثل موضوعات درسی کشف میگردد و غالبا با یک شعر یا مفهوم آشنا منکشف میشود که نشانگر آن است که کشفها و منازل مشترکند و رهروان اهل شعر و ادب نیز، آنها را به نظم و نثر بیان میکنند و ماندگار میشوند❗️...
در مورد دو شعر مشابه ذیل که بصورت استفهامی و سوالی از سوی مولانا و حافظ سروده شده اند نیز، علت این سوالها را ناشی از ندانستن و جهل به موضوع نمیشود برداشت کرد، بلکه حیرتی عالمانه و از عمق دانائی است‼️...
با آنکه هر دو سروده آشنا هستند، ولی به جهت دقت و فهم مفاهیم مشترک، توصیه میشود مقایسه گردند:
سروده مولانا🌹🌱👇
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بود است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علوی است یقین می دانم
رخت خود باز بر آنم که همان جا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار به هم در شکنم
سروده مشابه حافظ 🌺🌱👇
حجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده درفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق میآید
عجب مدار که همدرد آهوی ختنم
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
علی ضروری زنوز
https://t.me/joinchat/AAAAAED3pe4439kJgm-5Iw
برچسبها:
مولانا,
حافظ,
حافظ و عرفان,
عرفان
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت
|