علی، پسر ۸ ساله، در خانه ای کوچک، در محله ای پائین شهر تهران زندگی میکرد.

 زمستون بود و  اون سالها در تهران، برف روی زمین میموند و مثل الان سریع آب نمیشد، نه ماشین زیاد بود، نه خانه ها و دودکش ها و نه اینقدر کارخانه و کارگاه بود.

  برفهائی که روی پشت بامها و حیاطها باریده بود، به کوچه می ریختند، روی جوی آب در طول کوچه، تپه ای بسیار بزرگ از برف، درست میشد و بچه ها، آدم برفی، تونل و سرسره، درست میکردند.

 اون شب، برف سنگینی میبارید، علی با عرق گیر و دمپائی به دم در اومد و از راهی که بین تپه برفها، باز کرده بودند، خودش رو به وسط کوچه رسوند، همه جا سفید پوش بود، هیچ کس هم توی کوچه نبود و علی زیر بارش برف و با تن پوش عرقگیر، سرمست دور خودش میچرخید و شادی میکرد.

  مادر بزرگ اومد و صداش کرد،" بچه مریض میشی! چرا لخت اومدی بیرون؟" ولی علی همچنان دور خودش میچرخید و گوش نمیداد.

   پدر از سر کار برمیگشت، مادر بزرگ که اونو دید از سکوی در، پائین اومد و وسط پیاده رو ایستاد و خطاب به دامادش گفت، "محمد باقر دعواش کن، به حرف گوش نمیده، به خدا فردا میخواد مریض بشه ها!"

  پدر نزدیکتر شد، به علی و عرق گیرش زیر بارش تند برف و شادی اش نگاه کرد، خندید و گفت، "علی، پسر سرده، بیا بریم تو ". علی هم که سرمست بود از هیجان بازی زیر برف و خودنمائی برای پدر، دوان دوان، قبل از پدر خودش رو به حیاط رسوند.

    پدر و مادر بزرگ، پس از سلام و احوالپرسی و صحبت کردن از برف و کارهای علی، به یکدیگر تعارفی کردند و اول مادر بزرگ و بعد پدر، وارد خانه شدند.

  پدر، جلوی در راهرو پالتواش رو از برف، تکوند و وارد راهرو شد، مادر بزرگ مستقیم به طرف آشپزخانه رفت و پدر به طرف اتاق، مادر از آشپزخانه بیرون اومد و با پدر سلام و احوالپرسی کرد، پالتو اش رو گرفت و به طرف رخت آویز برد.

   گوشه اتاق، بخاری نفتی میغرید، از بخاریهای مدور و ساده قدیمی بود، معروف به تبریزی، که گرمای خوبی داشت و بوی سوختن آهن و زنگ زدگی، توی اتاق می پیچید.

   پدر به طرف بخاری رفت و دستهاش رو روی اون گرفت و به هم مالید تا گرم بشه و وقتی گرمش شد، روی پتوی زیر انداز کنار بخاری نشست و به پشتی تکیه داد، بچه ها رو صدا کرد، بغل کرد و بوسید و بازی داد.

   مادر با سینی چای و قندون اومد، اونو جلوی پدر گذاشت و به آشپزخانه برگشت.

   پدر که از سرما اومده بود، با گرمای بخاری، کم کم چرتش گرفت و به متکا لم داد، مادر بزرگ که نشسته بود و با میل، بافتنی می بافت، بلند شد و صداش کرد، "محمد باقر دراز بکش بخواب"، متکا را دورتر کشید و پدر دراز کشید و خوابید.

   رقیه خانم که حواسش به آسایش همه بود، مادررو صداکرد، "مهین روی محمد باقر، یه چیزی بکش"، مادر از رختخواب، پتوی سبکی رو بیرون آورد و روی پدر کشید.

   مادر به علی، لباس گرمی پوشونده بود، و علی، گوشه اتاق، مشقای مدرسشو مینوشت و خواهر و برادرش هم، کنار بخاری، آروم بازی میکردند.

  بیرون هنوز برف میبارید، توی اتاق، بخاری نفتی میغرید و گرما و بوی بخاری پیچیده بود و سکوت آرامش بخشی حاکم بود، از آشپزخانه، صدای گفتگوی آرام مادر و مادربزرگ شنیده میشد و بچه ها هم آروم بازی میکردند و فضای دلپذیری، برای همه بود.

ساعتی بعد، شام حاضر شد و سفره را انداختند، مادر بزرگ صدا زد "مهین، محمد باقررو بیدار کن، دیگه خواب بسشه"، مادر، پدررو به آرامی تکان داد و صدایش کرد و پدر هم که خستگیش در رفته بود، شوخ و فرز، جستی زد و بلند شد و نشست، بچه ها دور سفره حلقه زدند و پدر رفت، دست و صورتی به آب زد و اومد.

  اون آرامی و خواب آلودگی قبلی خونه، به شلوغی و همهمه تبدیل شد و صدای گفتگوها و خنده بچه ها تو فضای خونه پیچید، سخن از برف و اتفاقات روز و شلوغی بچه ها و همسایه ها، گهگاه هم  پدر، دخترکوچولوش، معصومه را قلقلک میداد و اونم از خنده غش میرفت و هوشنگ رو که دو سالش بود روی پایش می نشوند و بازی اش میداد.

  بعد از شام، پدر به اتاق مجاور رفت و مشغول خوندن قرآن شد، مادر و مادر بزرگ، تو آشپزخانه مشغول کار بودند، علی هنوز داشت مشقاشو مینوشت و خواهر و برادرش، نزدیک بخاری، خوابیده بودند. علی هم کم کم کنار دفتر و کتابش، خوابش برد، مادر اومد رختخواب علی را انداخت و صداش کرد، "علی جان برو سر جات بخواب"، علی گیج و منگ با چشمهای خواب و آویزون از مادر، سرجاش رفت و به خواب ناز، فرو رفت، مادر هم رویش رو کشید و به آشپزخانه برگشت.

   پدر بعد از خوندن قرآن، تو اتاق مجاور خوابید، فقط صدای آهسته سخن گفتن مادر و مادر بزرگ از آشپزخانه شنیده میشد و شستن و جابجائی آروم ظرفها، مادر بزرگ هم پس از مدتی اومد و پیش بچه ها خوابید.

  آخرین نفر، مادر بود که لامپها رو خاموش میکرد و میرفت که بخوابه...

   بیرون از خونه، لامپ تیرک برق، بارش شدید برف رو با نورپردازی اش، به نمایش گذاشته بود و بجز صدای گهگاه پارس سگها و گذر ماشینها، صدای دیگه ای شنیده نمیشد ، ... شهر، در شبی زمستانی، آرام به خواب رفته بود ...            

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: داستان, شب برفی
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM