از مطالعه تاریخ و سرگذشت جهل انسان رنج میبریم، از ترس زنها و بچه ها در شبها وروزهای محاصره قلعه ها و از کشتارها و غارت دهکده ها.

    از شکست آرمانخواهیها و انقلابها که خوبی و پاکی در آنها دوامی همچون دوام هوسی زودگذر داشته است .

   از تغییر انسانها پس از کسب قدرت که در پی مبارزه ای سخت و پر از ایثار و شادابی بدست می آید ولی با فشارها و زد وبندها، شیرینی دوران مبارزه به تلخی میگراید.

  از آلودگی انسانهائی که روزی، پاک و مبارز بودند ولی امروز بوی کهنگی و آلودگی گرفته اند و درپی زر و تزویرند.

    باید سنتها و فرهنگها ی قومی و ملی را پالایش کرد که در آنها مار وعقرب مشاهده میشود تا اینها تغییر نیابند بلوغ ملی ارتقا نمی یابد و قدرت نیز در خدمت تعالی و عدالت، قرار نمیگیرد.

     همه شعار خوب میدهند چون بی هزینه است و دور آدم مبارز را هم هاله ای از قداست! فرا می گیرد اما با کسب قدرت، فشارهای انحصار و تمامیت خواهان آغاز میشود ، با هر ایدئولوژی و اعتقادی و اینجاست که منافع گروهی و شخصی ریشه دوانده و قدرت در مسیر آنها میرود.

      تغییر در فرهنگ کسب قدرت، تغییر در بلوغ ملی را میطلبد و تغییر در بلوغ ملی، تغییر در فرهنگ قومی و حتی مذهبی ممزوج شده با فرهنگ منفی قومی و ملی را.

    عارف عامل "اسماعیل دولابی" میگفت " از مومن خنکی و طراوت باید استشمام شود " آیا میشود کسی  خود را مومن و مذهبی بداند و لی خصلتهای شیطانی مانند " بدخواهی، تعصب، تنفر و خود بینی " که نشانه بیماری وسواس هستند، بروز یابد؟ بهر حال اعمال آدمها که قابل کنترل نیست و رفتار آنها بر اساس فهم و درک، خرده فرهنگ و شخصیتشان، از قسمت منفی بردار رفتار شروع میشود تا قسمت مثبت آن، آنهم نه دائمی زیرا آدمها تغییر میکنند و جوانها هم نباید با دیدن بدی در مدعیان دروغین مذهب، از خوبی بیزار شوند، زیرا خودشان آسیب میبینند.

                              جهانی است پیچ در پیچ            ادغام هستی و هیچ        

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: رنج تاریخی, جهل انسان, زیاده خواهی, آرمانخواهی
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |

  وقت رفتن، چشمهایشان غمگین است و نگران و بسیار رنجیده خاطرند، شادیشان، پوسته ی غم بزرگی است که آنها را برای رفتن، بی طاقت کرده است، این حال اکثریتی بزرگ از آنها است.

  شاید آن اوائل، افرادی بودند که برای خوش گذرانی می رفتند، ولی الان دیگر کسی میلیونها تومان به این دلیل خرج نمیکند، هم شرائط داخل عوض شده و هم خارج.

  آنهائی که می روند، اگر با هدف تحصیل و ... باشد و مشکلات مادی و غربت را نیز تحمل کنند، دوام خواهند آورد، ولی اگر فقط برای رفتن باشد، بعد از مدتی که ندیده ها را دیدند، آنچه از دست داده اند را با آنچه بدست آورده اند، مقایسه میکنند و اگر بازنگردند، می سوزند و می سازند.

  وقتی فرزندانشان بزرگ میشوند و به مدرسه می روند، تفاوت خود را با سایر بچه ها، از رفتار آنها می فهمند و زندگی در اجتماع را نیز، با انزوا تجربه میکنند و وقتی بزرگتر میشوند، از پدر و مادر خود سوال میکنند که چرا آنها را در محیط بیگانه، بزرگ کرده اند؟

   اکثریتشان، وقتی نام ایران می آید، چشمهایشان پر از اشک میشود و بغضی که راه سخنشان را، می بندد.

  مانند کودکی دور مانده از مادر، بدون حامی اند و برای کوچکترین موفقیتی، مظلومانه شاد میشوند.

   مهاجرت در تمامی کشورها وجود دارد و حتی آورده مهاجران، جزئی از در آمد ملی کشور هاست، مشکلات اقتصادی کشور نیز، یک واقعیت است، از طرفی تعامل علم و فرهنگ، هم مثبت است، اما بغض ها و اشک ها را باید چاره کرد، تنهائی و غریبی، را باید چاره کرد، باید خاطرهای رنجیده را دریافت، اینان همه فرزندان یک مام میهنند، باید که دست مهربان مادر آنجا نیز، بالای سرشان حس شود و فرزندان با عزت ایران باشند.

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: مهاجران, ایرانیان خارج از کشور, ایرانیان مهاجر, مهاجرت
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |

خدایا نگاهمان کن، چون ما، بینای به تو نیستیم و محصوریم در: حواس و عقل و گمان... 

  میگویند کفر یعنی پوشاندن...، اول بار، تو را که و چه از ما پوشاند؟ جز حجاب دنیا؟! و...  

خدایا این بازی قایم باشک است؟! یا بالا بلندی؟! تو از ما، مخفی و بر بلندای... و ما این پائین، عمری، سر به آسمان!؟، اسیر گمان و پندار...

  اگر گناهکاریم، از تودرتوی، زندانها و حجابهاست:  شناخت، محصور در زندان پندار... ، پندار، محصور در زندان تن ... ، تن، محصور در زندان دنیا ... و دنیا محصور در زندان مادیت، زمان و مکان و ... همچنین، بندهای شیطان.

مسیح مهربان گفت:... تو انسانیت را بخشیده ای، اگر بخشیده ای؟ چرا به رضایت، بر ما نمی نگری؟

  خدایا خود را بنمای، تا ایمانهای مرده، حیات گیرند. از امیدهای بر باد رفته طول تاریخ انسانیت، دلمان گرفت، ازسوسوی خوبیها، که عمرشان به اندازه هوسی زود گذر بود، زیرا تو در قلبها غائب شدی...

  خدایا شیطان را هم ببخشا، تا شاید، دیگر به خبث در پوستین ما نیفتد...

  خدایا اگر تماشایمان کنی، از ذوق نگاهت، بر عذابت صبر میکنیم و هنرمند جهنم میشویم در بازی با آتش، جهنم، بهشتمان میشود و آتشش، حرارت عشق ... ، بهشت آنجائی است که دل خوش باشد،... با تو ...   

   خدایا دوباره به لطف نگاهمان کن،... همانگونه که اول بار در مقابل شیطان به ما نگریستی و دوباره بر ما روح بدم،... روح بخشیده شده آدمی را،... و ما تا آن روز، همچنان در تماشاگه راز، مبهوت و بی تاب، منتظر می مانیم...

     ... منتظر کسی،... که بوی زمین و زمان ندهد،... و ... بوی ناب خدا، دهد...، همان "وز نو آدمی"...

<نوشته ی علی ضروری زنوز> 


  برتر از راز

 "راز"  میگوید خواسته ها و ثروت از تفکر بوجود می آیند /      ومن میگویم :                                                                 

     که خواسته ها و ثروت نیز به تفکر تبدیل میشوند.

  از لذتها، خوردنیها، رانندگی با لوکس ترین خودرو و اقامت در پر ستاره ترین هتل/

 بجز تفکر آن در ذهن، باقی نمی ماند.  

    

<نوشته ی علی ضروری زنوز>      


برچسب‌ها: نیایش, انتظار, تماشاگه راز
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |

   آنچه، عقائد را تشکیل میدهد، جهان بینی است مانند اعتقاد به خدا وآخرت، یا عدم اعتقاد به آن و یا هر زاویه دیدی نسبت به هستی.

    ایدئولوژی و مکتب، باید و نباید را  میسازد، باید ونباید اخلاقی، شریعت و روش زندگی را و مجموعه اینها تشکیل دین را میدهند، دین مجموعه عقائد، اخلاق و قوانین و مقررات است که مستقیما از یک پیامبر یا نبی، اخذ میشود. پیامبرانی هستند که کتاب و شریعت ندارند، این پیامبران یا رسل، بیشتر به تبیین عقائد و اخلاق پرداخته اند. 

   ادیان ، که به یکتائی خدا، آخرت و روش زندگی میپردازند، از یک مبدا وحی، نازل شده اند و در اصل یکی هستند.

   مذهب از ریشه ذهب، به معنای طریقه و روش است و منشا انسانی دارد و فرقه ها، زیر شاخه های یک مذهبند. 

  متاسفانه بعضی مذاهب و فرقه ها، موجب محو شدن اصل ادیان و تفرقه و حتی تضاد و تناقض در ... مفهوم وجودی ادیان شده اند و دین خالص، قابل شناسائی نیست،چون همه مذاهب، خلوص و حقانیت را مختص خود میدانند.

   در درون مذاهب نیز، فرقه هائی بوجود آمده که بزرگترین دشمن آن مذهب گردیده اند و از نظر آن مذهب، مطرود و کافر شناخته شده اند. 

   این انسان است که موجب این انحرافات شده است و با جایگزینی مذهب بجای دین، ارتباط با وحی و دین پیامبران را، قطع نموده است و بزرگترین دشمنان هر دین، پیروان مذاهب و فرقه های انحرافی آن دین شده اند.

    علت این انحرافات، فاصله گرفتن از زمان حضور پیامبران و تکیه بر نقل قولها و تفاوت آنها و جعل میباشد، البته حتی در زمان حضور پیامبران نیز، انحرافاتی مانند قضیه پرستش گوساله سامری بوجود آمده است، یعنی حتی با غیبت موقت یک پیامبر نیز، دشمنان و جاه طلبان، دست به کار شده اند.

    واقعه کربلا نیز شاهکار! مذاهب انحرافی است و این جمله حسین ع که قیامش برای اصلاح امت جدش میباشد و حتی در زمان خانه نشینی علی ع نیز این جمله از ایشان ثبت است که، اسلام مانند پوستین وارونه، پوشیده شده است. اما آیا طرفداران دین خالص، توانسته اند آن را آشکار و تبیین کنند یا در خون خویش، در غلتیده اند؟

    شاید علت اصلی اعتقاد به منجی آخرالزمان در ادیان مختلف، ارائه یک دین خالص و بی واسطه و رفع تمامی تفرقه ها و انحرافات کنونی بشر از جانب او باشد که اکنون، بی راه حل، باقی مانده است. 

    در ذیل به ذکر نام مذاهب و فرقه های ادیان میپردازیم، با این توضیح که، نام تمام فرقه ها ذکر نشده است و اینها گوشه ای از فرقه ها هستند: 

مذاهب و فرقه های یهود: فریسیان، صدوقیان، انیسیان، هرویان، زیلوت ها، عنانیه، دوستانیه، کوستانیه، مقاربه، قرائون، ربانیون، عیسویه، کاتبان، تناسخیه، راعیه، سامره، یورغانیه، موشکاتیه، الکسائیه و...   

  مذاهب و فرقه های مسیحیت: مسیحیت دارای چهار انجیل است و فرقه ها: یعقوبیه، الیانیه، الیلیارسیه، مقدانوسیه، سبالیوسیه، نوئتوسیه، بولسیه، موارنه، ملکانیه، مونوفیزیه، بطریرکیه، مونوتولیه، یسوعیون، الکاتاد، مورمونها، لوتریه، جیش الخلاص، میتودیه، عنصریه، شهوه یهوه، لوتریسم، کالونیسم،  تسوینگلیانیسم، انگلیکن، باتیسم، پلطیکاشی، پرسبیتری، ادونتیست، کانگری گیشنالیسم، متدیسم، اونجیکال و ....

   مذاهب و فرقه های اسلامی:در اهل سنت :حنفیه، مالکیه، شافعیه، حنابله، اشاعره، معتزله، ماتریدیه، عثمانیه، طحاویه، کرامیه، اهل الحدیث، مرجئه، اباضیه، ظاهریه، وهابیت و....  ودرشیعه: کیسانیه، زیدیه، ناووسیه، فطحیه، سمطیه، اسماعیلیه، طفیه، اقصمیه، یرمعیه، تمیمیه، یعقوبیه،  ممطوره، واقفیه، جارودیه، سلیمانیه، بتریه، دروزیه و حتی تصوف، خوارج، شیخیه، بابیه، بهائیت و...

 بعضی از این مذاهب و فرقه ها، زنده اند و بعضی دیگر و جود ندارند، یا طرفداران محدودی دارند و بعضی از فرقه ها و مذاهب نیز، دشمن بزرگ دین خود شده اند و مسیری دیگر برگزیده اند.  

<نوشته ی علی ضروری زنوز> 


برچسب‌ها: دین, مذهب, فرقه
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت


روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آنرا که چنین باده خورد

این چه عیبست بدین بیخردی وین چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

آنکه او عالم سرّست بدین حال گواست

فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم

و آنچه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و او چند قدح باده خوریم

باده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کزان عیب خلل خواهد بود

ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست

خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی


عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

 

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

 

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

 

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

 

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

 

تو پس پرده چه دانی که که خوب است که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

 

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت


فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم


نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
دراين سراب فنا چشمه حيات منم
اگر به خشم روی صدهزارسال ز من
به عاقبت به من آيی که منتـهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش‌بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحرو تو يکی ماهی
مرو به خشک که دريای با صفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بيا که قوت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تـپـش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت بر تو نهند
که گم کنی که سر چشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گيرد، خلاق بی‌جهات منم
اگر چراغ‌ دلی دانک راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی! دانک که خدات منم


من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت نبین

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بليط شانس دائم بگو قسمت كى شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا،
وايسا دنيا من ميخوام پياده شم


تا بنده زخود فانی مطلق نشود

توحید به نزد او محقق نشود

توحید حلول نیست نابودن توست

ورنه به گزاف باطلی حق نشود

دیوان شمس 


در زهد اگر موسی و هارون آیی

و آنگاه چو جبرئیل بیرون آیی

از صورت زهد خود چه مقصود تو را

در سیرت اگر یزید و قارون آیی

دیوان شمس


   در عشق هر آنکه برگزیند چیزی

از نفس هوی بر او نشیند چیزی

عشق آینه است هر که در وی بیند

جز ذات و صفات خود نبیند چیزی

دیوان شمس


در بادیه ی عشق تو کردم سفری

تا بو که بیابم ز وصالت خبری

در هر منزل که می نهادم قدمی

افکنده تنی دیدم و افتاده سری

دیوان شمس


 

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

 اجزای وجود من همه دوست گرفت

نامی است ز من بر من و باقی همه اوست

دیوان شمس


با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین درازدستی
در گوشه سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دلزده از لیلیا
...
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

 شیخی به زن فاحشه گفتا مستی
هر لحظه بدامان کسی بنشستی
زن گفت شیخ آن چه گویی هستم
اما تو هر آنچه می نمایی هستی؟

خیام 

باران بهاری، باران پائیزی  (شعری از مولانا)

غیب را ابری و آبی دیگرست    آسمان و آفتابی دیگرست

هست باران از پی پروردگی     هست باران از پی پژمردگی

نفع باران بهاران بوالعجب         باغ را باران پاییزی چو تب

آن بهاری نازپروردش کند          وین خزانی ناخوش و زردش کند 



                                                 


برچسب‌ها: شعر منتخب, شعر
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |

اگر از انحرافهای مذاهب ، فرقه ها و متعصبین در توصیف خداوند خسته شده ای و یا بدلیل مشکلات و بحرانهای خاص در زندگی ات از حرفهای جدی و سخت ملولی و یا اگر زیاد فکر کرده ای و مطالعات بدون پیش زمینه نقد داشته ای و در نهایت اینکه به همه چیز حتی خدا شک کرده ای، نمیتوانم سخنی بگویم که میخکوبت کند و ناگهان متحول شوی وفقط دو توصیه دارم:

۱- خودش گفته که "خدا از هر چه که وصفش میکنند و نسبت میدهند مبراست" پس غصه و فکر ندارد به توصیه اش عمل کن.

 اگر جائی گیر کردی ، شماره اش خودکار "میس کال" شد که خودشه اگر نشد صبر کن ۵۰ ساله و بیشتر که شدی، مهرش به دلت میشینه، مگر اینکه دلت هک شده باشه....

۲- هیچوقت نگذار شرائط تحمیلی زندگی، بدت کنه و طبیعیش بدونی، خودت رو به نورم متوسط بقیه آدمها برسون که مشکل و شرائط تو رو نداشتند، بد، بده، دلیلش و فرایندش مهم نیست ، آدمهای ضعیف میپذیرند که قربانی باشند و بقیه براشون گریه کنند و سر تکون بدهند، سرتو بالا بگیر...

     میگن انکار خدا از خودبینی هم هست یعنی خودم خدام یا فلاسفه ضد خدا هر چی میگن درسته و اشتباه نمیکنند پس اونها هم معصومین هستند!.

                    دیدی اینم خدا و اینم معصومین تو! با بقیه چکار داری ؟!....  

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: خدا, شک, سکولاریسم, لائیک
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |

در قرون اخیر خصوصا پس از دوره رنسانس و گسترش نگرش منفی به دین، بدلیل تندرویهای کلیسای کاتولیک، تفکری شکل گرفت که دین و حتی سنت را مربوط به دوره قبل از توسعه یافته های علمی و ناشی از جهل و خرافه میدانست و به اصالت خرد و علم و زندگی برآن اساس توصیه مینمود، این دوره را در غرب مدرنیته نامیده اند و فیلسوفان معاصر پست مدرنیته، به نقد آن برخاسته اند.

اگر از دوره حکومت کلیسا صرفنظر کنیم که علم خارج از محدوده تعالیم کشیشان را کفر معرفی مینمود، قطعا چه دیندار و چه بی دین از رفاه و دستاوردهای علمی استفاده میکنند و زندگی انسان تسهیل شده است. اما با لحاظ جایگاه منطقی و ضروری علم، بدلائل ذیل علم نمیتواند کارکرد دین را داشته باشد و دین نیز نمیتواند کارکرد علم را داشته باشد و بدیل آن شود:

۱ - حوزه دین حوزه خودسازی، پاکی و پاسخ به کنجکاویهای بشر در مورد رازها ی هستی است.

۲- علم موجبات رفاه را فراهم میکند اما روش زندگی و ایدئولوژی ارائه نمیکند و در این زمینه ساکت است.

۳- روش علمی برای درک هستی به درازای طول هستی است و قطعا انسانهای تمامی تاریخ بشریت نمیتوانستند صبر کنند تا دنیا به آخر برسد و سپس آنها روش زندگی را براساس یافته های علمی انتخاب کنند، حتی انسانهای ۲۰۰ سال قبل نیز از یافته های علمی امروز بی بهره بودند لذا دین بدون ورود به حوزه علم وجزئیات علمی، به انسانهای تمامی قرون، شناخت، جهان بینی و ایدئولوژی ارائه میکند تا نسل بشر در درک ضرورتهای زندگی و سوالهایش بلاتکلیف نباشد.

۴- علم هر آنچه را با روش علمی بتواند ثابت کند قانون مینماید اما آنچه در حوزه شناخت و دسترسی اش نیست نمیتواند رد کند لذا انکار آنچه در محدوده علم نیست، خودش کاری غیر علمی و تعصب و نظر شخصی یا گروهی است نه نظریه علمی .

۵- برای دفاع از دین نیز نباید آن را بدیل علم معرفی کرد و نظریه های علمی را از طریق دین ثابت کرد، البته انطباق طبیعی است چون هر دو، درون محیط یک جهانند ولی علمی کردن دین نه تنها لزومی ندارد که انحراف در حوزه شناختی آن است و این اتفاق در زمان گذشته در بین بحثهای ماتریالیستها و مبارزین دینی مشاهده شده است .

۶- اگر انسانها بخواهند براساس یافته های علمی زندگی کنند باید هرانسان پروفسور تمامی علوم روزش باشد که بر اساس اصل تخصص، حتی برای فوق تخصص ها هم امکان ندارد چه برسد به توده مردم. 

مطلب آخر اینکه با ظهور کمونیسم و مکتب فکری آن ماتریالیسم، تندرویهای زیادی در جهت سوء استفاده ایدئولوژیک از علم برای مقاصد کمونیسم بعمل آمد که پشتوانه دیکتاتوری جدیدی شد ولی پس از ۷۰ سال افول نمود لذا باید تندرویها را از ساحت مستقل علوم و اندیشه راند و هر پدیده  را در جایگاه خودش دید و بررسی کرد.

پس از آنهمه تندرویهای دینی و ضد دینی، امروزه بشر به تعادل نسبی رسیده که البته در نقاط مختلف جهان، بر اساس تجربه تاریخی هر ملتی متفاوت است، بر اساس نظریات جدید فلاسفه غربی در زمینه پلورالیسم و پست مدرنیته، عقائد و سنتها را نباید دستکاری کرد و به مبارزه با آنها برخاست، شبیه آنچه در دوره مدرنیته انجام شد و شکست خورد، بلکه باید همین واقعیتها را پذیرفت و تمام عقائد را به مسالمت جوئی و عدم تحمیل و فقط تبلیغ و روشنگری، راهنمائی و هدایت نمود.   

                                    <نوشته ی علی ضروری زنوز>       


برچسب‌ها: دین و علم, علم گرائی, پوزیتیویسم, مدرنیته
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |
توی این دنیا هر پدیده ای ، یک فراینده چون باید حرکت کنه وگرنه عدمه، تولد آغاز یک فراینده، با مراحلی مانند کودکی،، میانسالی نوجوانی، جوانی، پیری ودر نهایت خروج یک محصول که برای هدفی در چرخه فرایند قرار گرفته است.

 نمیشود پس از طی این فرایند پیچیده و فرصت عمر، دفن بشی وتمام بشی، با آنهمه کسب علم، تجربه، هنر، عشق وسرمایه گذاری وسیع ...

پفک نمکی هم محصول فرایند حساب شده تولیده، اگر بدرد نخوره تولید نمیشه .

 اگر بدرد نمیخوردیم و هدفی نبود اصلا ضرورتی برای وجود نبود و میشدیم عدم...

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: سیستم, فرایند گرائی, هدفمندی در زندگی, هدف زندگی
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |

کودک با اسباب بازی اش بازی میکند و سادگی اش مسحور کننده است. 

 ... و پیر کودکی است که با اسباب بازی دنیا بازی میکند. 

 آغازش سادگی است و پایانش نیز، یکی از تجربه نکردن دنیا و دیگری از تجربه های سخت و طولانی.   

 کودکان را دوست دارم چون تظاهر را نمی فهمند و پیران را نیز، چون از مرز تظاهر گذشته اند.

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: کودک, پیر, تظاهر, دنیا
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |

شاید عنوان جدیدی باشد اما از کلمه آشنای رنسانس عمدا استفاده شده تا اهمیت رنسانسی دیگر و این بار در روابط بین الملل و روابط کشورهای جهان اول وپیشرفته تا جهان سوم و توسعه نیافته گوشزد شود. میدانید که رنسانس که از قرن ۱۶ میلادی در اروپا آغاز گردید و تا قرن نوزده ادامه یافت در واقع اصلاحی بود بر نحوه حکومت کردن دولتها بر ملت خویش و توام شد با تغییر در نگاه، فلسفه و فرهنگ و همگامی آن با انقلاب صنعتی تغییرات عمده ای را در ساختارهای علمی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی موجب شد که قصد من تحلیل آن شرایط نیست بلکه ضرورتی جدید در مدیریت جهانی است که رنسانس و انقلابی نوین را میطلبد.

  با واژه نظم نوین جهانی و دهکده جهانی آشنا هستیم، این واژه ها بیان ناقصی از لزو م تغییر در نگاه به جهان است که توجه صرف کشورهای پیشرفته به منافع ملی خود، موجب صدمه به روند دموکراسی در کشورهای در حال توسعه و گسترش ملی گرایی در قالب منافع ملی کشورها گردیده است و در ازای بهشت شدن کشورهای پیشرفته، کشورهای در حال توسعه و عقب مانده به جهنم تبدیل شده اند.

 رنسانس نوین در روابط بین الملل یعنی تسری فرهنگ دمکراسی و حقوق بشر به روابط کشورهای غنی با کشورهای فقیر و این امر فرهنگ، فلسفه وقوانین انقلابی و جدی میخواهد.

  یادم هست خانم آلبرایت وزیر امور خارحه اسبق ایالات متحده اعتراف کرد که کشورش در جریان کودتا علیه دولت دکتر مصدق اشتباه کرده است و به روند دموکراسی و مشروطه ایران ضربه مهلک وارد گردید قطعا این منافع ملی آمریکا وانگلستان بود که به منافع ملی ایران و روند دموکراسی صدمه وارد ساخت و باعث دشمنی عمیق ایران و آمریکا شد.

 رنسانس نوین در روابط بین الملل، نیاز امروز بشریت است .

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: رنسانس, منافع ملی, استعمار نو, روابط بین الملل
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |

   سال ۵۹، دانش آموز دبیرستانی در تهران بودم، حدودا ۱۶ ساله، گروه تئاتری داشتیم که در کانونهای فرهنگی، مدارس، بیمارستانها، اجرا داشت و خیلی استقبال شده بود، من بازیگر نبودم، سرپرست گروه بودم و هماهنگی اجراها، پشتیبانی و کارهای سن، نور و صدا هم با من بود.

   به توصیه یکی از اعضای گروه و به میزبانی جهاد سازندگی طالقان، برای اجرا در روستاها که حدود۸۰ روستا دارد، به طالقان رفتیم و در چندین روستا اجرا داشتیم.

 اجرای تئاتر سیار، در مساجد یا مدارس روستاها و شهرک بود که مرکز طالقان است، با امکانات بسیار ساده مثل یک پارچه بجای پرده و امکانات گریم، صحنه و لباس هم که به همراه برده بودیم. قبل از اجرا، من برای مردم، در مورد داستان نمایش و حتی وقایع آن سالها، صحبت میکردم و سپس تئاتر، اجرا میشد.

   فکر کنم یک هفته ای طول کشید، در آن زمانها برای روستائیان چنین برنامه هائی نبود، اوائل انقلاب بود و یک بکری، جستجوگری و شور و حال خوبی در مردم بود.

   وقتی میخواستیم برگردیم، مسئول جهاد از من خواست که برای کمک در کارهای فرهنگی جهاد، تابستان را به طالقان بروم، من هم قبول کردم و تابستان رفتم .

   جهاد سازندگی، سازمانی بود که اوائل انقلاب در سطح کشور، تاسیس شد تا کارهای عمرانی فوری و حیاتی را در روستاها با کمک خود مردم، انجام دهد، کارهائی مثل ساخت مدرسه، حمام، کتابخانه، لوله کشی و آبرسانی و برق رسانی که کار نصب دکل و کابل، با مشارکت ژاپنی ها انجام میشد، کارهای دیگری هم بود، مثل توزیع کود شیمیائی، کمک در برداشت محصولات توسط نیروهای داوطلب که آن زمان، کم نبودند، حتی توزیع کوپن، بردن صندوق رای و رای گیری در روستاها در زمان انتخابات، خلاصه، جهاد سازندگی آچار فرانسه روستاها بود و مدتی است که با نام جهاد کشاورزی در وزارت کشاورزی ادغام شده است و متاسفانه یا شاید بطور طبیعی، خیلی با دوره شکوفائی اش فاصله گرفته است.

   جهاد، کارهای فرهنگی هم بعهده داشت، مثل کتابرسانی به کتابخانه روستاها، توزیع تراکت و پوستر، برگزاری کلاسهای فرهنگی، اردوهای آموزشی و تفریحی مخصوصا توسط خانمها برای بانوان، نمایش فیلم سینمائی با آپارات ۱۶mm در مساجد روستاها، (در آن زمانی که هنوز، برق نداشتند،با موتور برق)، برگزاری و اداره مراسمهای مناسبتی مثل نماز جمعه، انجام سخنرانی و برنامه های فرهنگی مذهبی، مراسم بزرگداشت آیت الله طالقانی در روستای گلیرد و هر کاری که با ذوق و کارآفرینی مجریان و آدمهای جدیدی که مشارکت میکردند، محقق میشد.

   هر آموزش و فنی که در تهران آموخته و تجربه کرده بودم آنجا بدردم خورد، مثل خطاطی روی پارچه و مقوا، مقاله نویسی روی مقوا و نصب در ورودی مسجد جامع شهرک در نمازجمعه ها، اجرای برنامه های مناسبتی، برگزاری کلاس، صحبت کردن پشت تریبون، یا مثلا سخنرانی! در نماز جمعه و مراسمهائی که راه انداخته بودیم و با اتوبوسهای آموزش و پرورش، بخشداری، اداره کشاورزی و لندرورهای جهاد، مردم را از روستاهای اطراف شهرک، به مسجد جامع می آوردیم و برنامه هائی اجرا میشد که آن زمان، برای مردم تازگی داشت، برایشان جالب بود و استقبال میکردند.

   شبها را تا دیر وقت پارچه و مقوا نویسی میکردم و با کمک همکارها، کتاب و پوستر آماده میکردیم و فردایش با اکیپ بچه های جهاد که برای سرکشی به کارهای عمرانی به روستاها میرفتند، همراه میشدم و کارها، را انجام میدادم.

  از فعالیتهای دیگری که عصرها و شبها انجام میدادیم، جمع کردن مردم در مسجد روستاها، صحبت کردن برای آنها با مقدمه مسائل روز و سپس، توجیه برنامه های عمرانی جهاد در آن روستا و درخواست کمک و مشارکت، از آنها بود و برای جمع کردن مردم از جاذبه نمایش فیلم سینمائی استفاده میکردیم، تا همه اعم از کودک و پیر و جوان بیایند و هم کاری فرهنگی و تفریحی انجام شود و هم مردم برای کارهای عمرانی، توجیه شوند. 

  بد نیست از همکاران آن زمان هم نامی ببرم، مسئول جهاد آقای کرمی بود، مسئول کارهای عمرانی مهندس رضائی و همکاری هم داشت که فارغ التحصیل هند بود بنام مهندس نیک مرام، دکتر فرامرزی، کاردان امور دام بود و واکسیناسیون دام روستائیان با ایشان بود، به شوخی دکتر صدایش میکردیم، امور اداری و مالی، با آقای اسحاقی بود و آشپز و سرایداری هم داشتیم که قیمه هایش حرف نداشت، یک پیرمرد کردی هم بود که از درگیریهای کردستان و تهدید به ترور، به طالقان پناه آورده بود و  پیر تیز و دانائی بود، درویش مسلک بود و نکات جالبی میگفت. کلا بچه های جهاد، بجز من، همه اهل دل و فهم بودند و صرفا برای کار و کارگری نیامده بودند، برای خدمت عاشقانه و صادقانه آمده بودند، شاید اگر فضای خاص آن زمان نبود، هیچوقت چنبن کارهای سختی، انجام نمیدادند.

    کلاسهائی هم در روستاهای اطراف شهرک، بعهده داشتم که بعضی بسیار دور بود مثل آرموت، جوستان، باریکان، جزینان و بعضی هم نزدیک بود٫ مثل گلینک، حسن جون و خود شهرک، این مسیر را با موتور سیکلت میرفتم و نیمه شب برمیگشتم، تنها و در جاده های خاکی و بی تردد! با شغالها و روباههائی که از جاده فرار میکردند.

    خودروهای جهاد، جیپ، لندرور و ژیان بود که قدیمی بودند و اکثرا در آن جاده های صعب العبور، دچار خرابی میشدند، یکنفر مکانیک داشتیم که مدتی را از جهاد کرج می آمد و به مشکل ماشینها رسیدگی میکرد، کارکنان جهاد، روزها و حتی شبها، چند اکیپ میشدند و برای انجام کارها، با این ماشینها به روستاهای دور و نزدیک میرفتند.

   طالقان، مرکب از ۸۰ روستا بود، در پائین، بالا و مرکز طالقان، که آن زمان دسترسی به همه آنها بسیار سخت بود ولی بچه های جهاد، باید که به صعب العبورترین آنها میرفتند، چون هدف ایجادی جهاد سازندگی، رسیدگی به روستاهای دور افتاده و طبیعتا محروم بود.

   در کارهای عمرانی، از معتمدین در امر مدیریت و ناظر مقیم و از مردم و کارگرهای محلی، برای ساخت و ساز استفاده میشد و نقشه و نظارت و تامین مصالح و کادر متخصص، با جهاد بود.

   بچه های جهاد مقید به تقسیم کار نبودند و بقول خودشان، کارشان جهادی بود، برای همین من هم که کارم فرهنگی بود، در لوله کشی، حمل و تخلیه مصالح و کارگری کمک میکردم و دو اتفاق جالب در این زمینه برایم افتاد که اشاره میکنم.

   من برای تشکیل کلاس، به روستای گلینک رفته بودم، قبلا از طریق متولی مسجد به جوانها و ساکنان گفته شده بود که از طرف جهاد، مربی در فلان ساعت می آید. چون گلینک نزدیک بود، پیاده رفتم و قبل از ساعت مقرر به مسجد رسیدم، متولی هنوز نیامده بود و مقابل مسجد نشستم، جوانهائی را دیدم که اطراف مسجد پرسه میزدند، بالاخره پس از دقایقی، پچ پچی کردند و سراغ من آمدند و یکیشان پرسید، آقا شما مربی جهاد هستید؟ گفتم بله، خندیدند. عذرخواهی کرد و گفت، خیلی ببخشید ما فکر کردیم شما کارگر ساختمانی هستید! راست میگفت، آن روز جابجائی مصالح داشتیم و لباسهایم خاکی شده بود، این خنده و شوخی مقدمه دوستی ادامه داری با این جوانها شد که پس از پایان کلاسها، داوطلبانه آمدند و کمکهای زیادی در امور فرهنگی و حتی عمرانی و برداشت محصولات مزارع بالا طالقان انجام دادند. 

من آن زمان ۱۶ ساله بودم و بعضی از این جوانها از من بزرگتر بودند و حق داشتند که حتی از نظر سنی در مورد مربی بودن من، سوال برایشان ایجاد شود، ولی پس از شروع کلاسها و استماع مطالب، اعتمادشان جلب میشد و ادامه میدادند، در قبل از انقلاب کلاسهائی میرفتم، آن دو سال اول انقلاب نیز، مطالعه و بحث و تجربه میدانی، زیاد بود و بعضی کلاسها را هم، مثل فلسفه، منطق، شناخت و جهان بینی، در کانونی رفته بودم، که به دردم خوردند.  

  خاطره دیگر، مربوط به همسایه هایمان در تهران بود، هر دو سه ماه یکبار که به تهران می آمدم، همسایه ها از وضع لباسهایم، سوال برایشان ایجاد شده بود که کارم چیست؟ مادرم گفته بود، کارش فرهنگی است، ولی لباسهایم و کت لک گرفته ام، نشان از کارگری داشت و واقعا کارگر بودیم، کارگر مردم، ... دوستانم هم، با رودربایستی و خوشمزگی شوخی میکردند و میخندیدیم.  

      آن سه ماه تابستان، بدلیل زیادی کار و مسئولیت و انس با همکاران و روستائیان، به ۱۵ ماه تبدیل شد و ماندنی شدم، درسم هم نیمه کاره ماند، دبیر با صفائی بنام آقای رستمی در روستای جوستان، داوطلبانه حاضر شد به من درس بدهد و مدتی هم رفتم، اما بدلیل دوری از شهرک و حجم زیاد کار، نشد که ادامه بدهم و ادامه تحصیل را به بعد سپردم و پس از آن دوره ی بیادماندنی بود، که دبیرستان و دانشگاه را ادامه دادم.

  آن سالها برای جهادیهای پرشور، دوره طلائی از خواستن، توانستن، تلاش، تجربه، ریاضت و معرفت بود و نیز، خدمتی بی پیرایه برای مردم و برای من نوجوان دانش آموز نیز، مثل یک اردوی کارآموزی شبانه روزی بود با آزادی عمل بسیار برای ظهور علائق و استعدادها و بسیار نیز، مفرح و دوست داشتنی، ... آن سالها و آن روحیه ها پس از مدتی گذر کرد و کدری زندگی عادی و معاش، بازگشت، طبیعی هم بود، هیچ آرمان طلبی ای، درازمدت نمی ماند و... آدمها رنگ طلا را از دست میدهند و به مس وجودی خویش باز میگردند! ... 

 آن دوره، دورانی طلائی بود که گذشت و  قرار نبود که زمین، بهشت شود!...

... حالی ... بود، که ... مقام ... نشد... 

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: طالقان, جهاد سازندگی طالقان, دوران طلائی, حال و مقام
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |

  نظریه تکامل داروین بدلیل عدم امکان آزمایش علمی، در حد یک فرضیه و گزارش است و قبل از نقد آن نظریه، به تشریح سلسله مراتب سیستمها می پردازیم.

 در تبیین انواع سیستمها ویا سلسله مراتب سیستمها تقسیم بندی های متعددی وجود دارد که نظریه بولدینگ معروفتر و به موضوع سخن ما نزدیکتر است. در تقسیم بندی سیستمی مشخصات و پیچیدگی مبناست نه نام هرگروه مانند حیوان یا انسان که به ذکر آن می پردازیم.

سلسله مراتب سیستمها

۱- سیستمهای دارای ساخت و چهارچوب (جمادات)

۲- سیستمهای زنده دارای رشد ونمو (گیاهی و نباتی)

۳- سیستمهای زنده دینامیک یا دارای حرکت (حیوانی ) و طبیعتا دارای ابزار و غریزه حرکتی

۴- سیستمهای دارای خودآگاهی و خلاقیت (انسان)

      و در نهایت سیستمهای اجتماعی و همچنین جهان ناشناخته که فعلا مد نظر مبحث ما نیست .

     همانگونه که مشاهده میشود نقاط تمایز و پیچیدگی، موجب تفاوت سیستمها است .

در نظریه سیستمها، سیستمهای بالاتر از تکامل سیستمهای قبلی بوجود نمی آیند بلکه با حفظ و بقاء سیستمهای قبلی سیستم بالاتر بوجود می آید یا خلق میشود.

  مولوی نیز به این سلسله مراتب سیستمها اشاره دارد و در واقع انسان را اشرف و نهایت خلق، بر میشمارد: 

  از جمادی مردم ونامی شدم          وز نما مردم به حیوان بر زدم

         مردم از حیوانی و آدم شدم              پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم ؟

  مولانا نیز واجد بودن مشخصات سیستمهای پائین تر را در سیستمهای بالاتر مدنظر دارد و جالب است بدانیم مراحل خودشناسی انسان نیز با خلاقیت او مشابه سیستمهای خلقت ، پیش میرود . خلاقیت انسان در عصر حجر با جمادات ، ایجاد انقلاب یا موج اول با تولید انبوه گیاه(کشاورزی) و انقلاب صنعتی یا موج دوم با الهام از دینامیک و حرکت حیوان و درحال حاضر نیز با الهام از خود کنترلی و هوش، پیدایش عصر فرا صنعتی ، الکترونیک، ربوتیک، سایبر نتیک، رایانه و ... که موسوم به موج سوم میباشد. 

با آنکه جماد و گیاه و حیوان در طبیعت حفظ شده اند اما انسان نیز خلق گردیده که واجد مشخصات مراتب پائین تر هم هست اما مزیت وجودی بالاتری دارد.

 در واقع سیستمهای بالاتر از طراحی یا ورژن جدیدی برخوردارند.

    نقد نظریه تکامل داروین :

    ۱- اینکه پنداشته شود چون این سلسله مراتب در طبیعت هست پس سیستمهای بالاتر از جهش سیستمهای مادون پیدایش یافته اند علمی نیست زیرا آزمایش نشده و فرضیه است.

    ۲- اگر این فرض اثبات شده و قانونی علمی است باید تکرار شود و الان هم گیاهان به حیوان تبدیل شوند و حیوانات هم به انسان تبدیل شوند .

    ۳- اگر انسان از نسل میمون یا شامپانزه است پس میمون هم کاملترین حیوان است و باید مثلا یک شیر یا اسب در سیر تحول خود میمون شوند در حالیکه در این چند هزار سال اخیر تمدن بشر، گزارشی از این تحولات مشاهده نشده است و سر رسید هیچ تحول چند میلیون ساله ای هم در این چند هزار سال فرا نرسیده است.

    ۴- قطعا تکامل موجودات، در نوع خود و با توجه به محیط زیست آنها انکار ناپذیر است مانند تغییر در دست و پا حتی قامت در حیوانات و حتی انسانها اما جهش و تحول نه معقول است، نه علمی است و نه واقعی و مشاهده شده.،

    ۵- نظریه تکامل داروین قبل از کشف علم ژنتیک بوده و نئو داروینیسم اشکالات نظریه داروین را آشکار ساخته است .

   ۶- نظریه داروین شباهت انسان را فقط در جنبه جسمی و فیزیکی با حیوان مد نظر دارد زیرا هر دو بدلیل حرکت دارای ابزار حرکت (اندام) و خود کنترلی هستند که در حیوانها غریزه تعبیر میگردد ولی انسان دارای خودآگاهی، ناطقیت برگرفته از منطق، خلاقیت ملهم از خالقیت، معنویت، اخلاق، هنر، عشق و... است که در روح او خلاصه میشود و نرم افزار و سیستم عامل، وجودی اوست .

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: سیستم, سلسله مراتب سیستمها, نظریه تکامل داروین, نقد نظریه تکامل داروین
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |

در کتابی تاریخی، نوشته شده توسط یک مورخ انگلیسی آمده بود،" در کتاب آسمانی مسلمانان، تاکیدی بر هنر و معماری نشده، پس چگونه است که در ایران و عثمانی مسلمان، هنرهای دستی و معماری و... به اوج خود رسیده است".

  پاسخ ذهن من، دو نکته بود:

۱- دین، آرامش و احساس لطیف میدهد تا انسان تفکر کند و هنر بیافریند.

۲- اوج هنر، در انگیزه آفرینش آن، برای هدیه به مقدسین و اماکن مقدس بوده است.   

   تقدس، رایج ترین و حتی کلیدی ترین کلمه، در تعلق خاطر یافتن افراد به اشیاء، گیاه و درخت، حیوانات، تابوی انسانی و سایر قوای طبیعی، از دوران نخستین زندگی بشر بوده است و پس از ظهور ادیان توحیدی، در مفهوم و دائره جدیدی بکار رفت، مانند تقدس پیامبران، حواریون، کتاب مقدس و اماکن مقدس.

معصوم، که کلمه ای عربی است، کاربرد محدودتری نسبت به کلمه مقدس دارد و مختص ۱۴ معصوم شیعیان است و هدف از آن با استناد به آیه تطهیر اهل بیت پیامبر و سایر استنادات در مذهب شیعه، تاکید بر معصومیت و عاری بودن ۱۴ معصوم، از گناه و پلیدی میباشد، که به عصمت تعبیر میشود و در محدوده مقدسات نیز، قرار میگیرد.

  این نوشتار در پی تشریح و بسط جزئیات این دو مفهوم گسترده و تاریخی نیست، بلکه توضیح چند دیدگاه، که جنبه عمومی دارند مد نظر میباشد.

سه دیدگاه رایج

الف:  داشتن اختیار ارتکاب یاعدم ارتکاب گناه در معصومین ولی عدم ارتکاب، بدلیل خودسازی و تلاش فردی

ب: داشتن علم خدادادی از گناه و نتایج آن و عدم ارتکاب بدلیل علم و درک بالاتر از سایر انسانها

ج: عدم اعتقاد به معصومیت و مغایر دانستن آن با مشخصه انتخاب در نوع انسان 

   بررسی دیدگاه اول:  

"الف:  داشتن اختیار ارتکاب گناه در معصومین و عدم ارتکاب بدلیل خودسازی و تلاش فردی "

   این دیدگاه، خدادادی بودن معصومیت را، رد میکند و معصومیت را اختیاری و بر اساس تلاش فردی، تعبیر میکند.

۱- نص آیه تطهیر: "انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا" (آیه ۳۳ سوره احزاب)

 "جز این نیست که خدا دور کند از شما چرک و پلیدی را ای اهل بیت و پاک سازد شما را پاک ساختنی"

    این آیه تاکید بر خدادادی بودن معصومیت و پاکی در اهل بیت دارد که ۱۳ نفرند و با پیامبر اسلام، ۱۴ معصوم تعبیر میشوند.

۲- اگر با خودسازی و ریاضت فردی میشد معصوم شد، سایر عرفا و اولیا نیز باید میشدند ولی اگر ۱۴ معصوم امتیاز خاصی در این زمینه دارند، این میشود همان خدادادی بودن معصومیت.

 ۳- ائمه شیعه، از دوران طفولیت، معصوم تلقی شده اند و فرصتی برای خودسازی شخصی و کسب معصومیت نداشته اند و با شهادت معصوم قبلی، در دوران طفولیت و جوانی، به امامت معصوم، نائل شده اند.  

  بررسی دیدگاه دوم: 

 "ب: داشتن علم خدادادی(لدنی) از گناه و نتایج آن و عدم ارتکاب بدلیل علم و درک بالاتر"

این تعبیر با آیه تطهیر مطابقت دارد و آنچه که خدادادی تعبیر میشود، علم است، مثل کسی که عواقب یک عملی را می بیند و پرده ای برای او وجود ندارد، لذا مرتکب گناه و پلیدی نمیشود. 

 ۱- این دیدگاه معصومیت را قابل کسب با تلاش فردی نمیداند، زیرا ایشان فرصتی ندارند تا اول در حد معصومیت،خود ساخته شوند و سپس بیایند مردم را راهنمائی کنند، حتی با فرض استثناء، اختصاص این معصومیت به ۱۲ نسل اهل بیت نیز، با فرضیه اول سازگار نیست، عنایتی باید باشد تا معصومیت در نسل خاندان پیامبر تثبیت شود.

 ۲- اگر معصومیت را در جهت راهنمائی دیگران، در مقامی عالی و محیط بر مصلحت انسانها، بدانیم و نه محدود به انگیزه و خودساختگی فردی، قطعا معصوم باید خیلی جلوتر باشد، تا بتواند الگوئی از سوی خدا تلقی شود وگرنه نقض غرض میشود و هر کسی میتواند ادعای معصومیت کند.

۳- بعنوان مثال اگر به من نشان دهند که وقتی با خودروام در جاده با سرعت میروم، در سر پیچ، به دره سقوط میکنم و میسوزم، قطعا سرعت را کم میکنم و سقوط نمیکنم و نمیسوزم، این معنای علم لدنی یقینی است، نه علم احتمالات و یا تجربی.

۴- این موضوع نافی اختیار نیست، زیرا اولین اختیار ناشی از علم یقینی، موجب انتخاب خوبیها و پاکیها میشود و دو راهی اختیار، در انتخابهای بعدی، بسوی ناپاکیها و پلیدیها بوجود نمی آید.

۵- در کل،،علم یقینی، موجب مصونیت میشود.

  بررسی دیدگاه سوم:   

   "ج: عدم اعتقاد به معصومیت و مغایر دانستن آن با مشخصه انتخاب در نوع انسان" 

۱- البته با توجه به سوابق بد تاریخی که در موضوع تقدس، وجود داشته است و ادعاهای تقدس کاذب بسیار، قطعا ناباوری، عکس العملی طبیعی بنظر میرسد.

۲- یک دلیل نیز، به منتقدین مربوط است، مفهوم تقدس و معصومیت، نزد منتقدین نیز توام با اغراق و تصویر غیر واقعی است و یک مقدار هم این اغراق مربوط، به طرفداران است، مثلا تا سر حد الوهیت بالا بردن مقدسینشان و به هم ریختن جایگاه خالق و مخلوق!.

۳- گاهی حقیقتها نیز در خاکروبه دفع خرافات، مخلوط شده و به کناری ریخته میشوند، نباید از هیچ کدام از دو طرف پرتگاه، لغزید و در بعضی موارد میباید بجای رد کردن، از واژه "نمیدانم" بهره جست.

۴- اعطای علم فراتر از سایر انسانها به بعضی پیامبران و پیشوایان اولیه هر دین، تضمین مقدور بودن رهبری دینی، درک هدف خالق و هدایت بسوی هدف است و اگر در کسوت انسان آمده اند، از آن جهت است که، اگر بر فرض فرشته بودند، دیگر غیبی نمی ماند تا کسی با اختیار، انتخابش کند و اسرار، تماما هویدا میشد و نتیجه آن، معصومیت بخشیدن به کل انسانها! بود، که منافی شناخت و انتخاب است. 

 ۵- و آخر اینکه، برای تبلیغ مسائل ساده ای مانند محصول یک شرکت نیز وقتی کسی را گسیل می کنند، به او اطلاعات و علم کافی میدهند، تا خواسته های آنها را تبلیغ کند، مگر میشود، امر مهمی مانند دین خدا مورد تبلیغ قرار گیرد و فرستاده، دارای علم فراتر و با افق دید فراتر از زمان، نگردد؟ زیرا دین برای تمام زمانهاست. پذیرش این موارد بشرطی است که ابتدا خدا، نبوت و نکات قطعی کتابهای آسمانی، پذیرفته شوند و سپس بر سر این موضوع خاص، بحث شود وگرنه طرح موضوع، لزوم نمی یابد و در آن صورت می باید به مرحله شناخت و سپس جهان بینی، بازگشت... 

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: تقدس, معصومیت, 14معصوم, مقدس
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |

  علی، پسر ۸ ساله، در خانه ای کوچک، در محله ای پائین شهر تهران زندگی میکرد.

 زمستون بود و  اون سالها در تهران، برف روی زمین میموند و مثل الان سریع آب نمیشد، نه ماشین زیاد بود، نه خانه ها و دودکش ها و نه اینقدر کارخانه و کارگاه بود.

  برفهائی که روی پشت بامها و حیاطها باریده بود، به کوچه می ریختند، روی جوی آب در طول کوچه، تپه ای بسیار بزرگ از برف، درست میشد و بچه ها، آدم برفی، تونل و سرسره، درست میکردند.

 اون شب، برف سنگینی میبارید، علی با عرق گیر و دمپائی به دم در اومد و از راهی که بین تپه برفها، باز کرده بودند، خودش رو به وسط کوچه رسوند، همه جا سفید پوش بود، هیچ کس هم توی کوچه نبود و علی زیر بارش برف و با تن پوش عرقگیر، سرمست دور خودش میچرخید و شادی میکرد.

  مادر بزرگ اومد و صداش کرد،" بچه مریض میشی! چرا لخت اومدی بیرون؟" ولی علی همچنان دور خودش میچرخید و گوش نمیداد.

   پدر از سر کار برمیگشت، مادر بزرگ که اونو دید از سکوی در، پائین اومد و وسط پیاده رو ایستاد و خطاب به دامادش گفت، "محمد باقر دعواش کن، به حرف گوش نمیده، به خدا فردا میخواد مریض بشه ها!"

  پدر نزدیکتر شد، به علی و عرق گیرش زیر بارش تند برف و شادی اش نگاه کرد، خندید و گفت، "علی، پسر سرده، بیا بریم تو ". علی هم که سرمست بود از هیجان بازی زیر برف و خودنمائی برای پدر، دوان دوان، قبل از پدر خودش رو به حیاط رسوند.

    پدر و مادر بزرگ، پس از سلام و احوالپرسی و صحبت کردن از برف و کارهای علی، به یکدیگر تعارفی کردند و اول مادر بزرگ و بعد پدر، وارد خانه شدند.

  پدر، جلوی در راهرو پالتواش رو از برف، تکوند و وارد راهرو شد، مادر بزرگ مستقیم به طرف آشپزخانه رفت و پدر به طرف اتاق، مادر از آشپزخانه بیرون اومد و با پدر سلام و احوالپرسی کرد، پالتو اش رو گرفت و به طرف رخت آویز برد.

   گوشه اتاق، بخاری نفتی میغرید، از بخاریهای مدور و ساده قدیمی بود، معروف به تبریزی، که گرمای خوبی داشت و بوی سوختن آهن و زنگ زدگی، توی اتاق می پیچید.

   پدر به طرف بخاری رفت و دستهاش رو روی اون گرفت و به هم مالید تا گرم بشه و وقتی گرمش شد، روی پتوی زیر انداز کنار بخاری نشست و به پشتی تکیه داد، بچه ها رو صدا کرد، بغل کرد و بوسید و بازی داد.

   مادر با سینی چای و قندون اومد، اونو جلوی پدر گذاشت و به آشپزخانه برگشت.

   پدر که از سرما اومده بود، با گرمای بخاری، کم کم چرتش گرفت و به متکا لم داد، مادر بزرگ که نشسته بود و با میل، بافتنی می بافت، بلند شد و صداش کرد، "محمد باقر دراز بکش بخواب"، متکا را دورتر کشید و پدر دراز کشید و خوابید.

   رقیه خانم که حواسش به آسایش همه بود، مادررو صداکرد، "مهین روی محمد باقر، یه چیزی بکش"، مادر از رختخواب، پتوی سبکی رو بیرون آورد و روی پدر کشید.

   مادر به علی، لباس گرمی پوشونده بود، و علی، گوشه اتاق، مشقای مدرسشو مینوشت و خواهر و برادرش هم، کنار بخاری، آروم بازی میکردند.

  بیرون هنوز برف میبارید، توی اتاق، بخاری نفتی میغرید و گرما و بوی بخاری پیچیده بود و سکوت آرامش بخشی حاکم بود، از آشپزخانه، صدای گفتگوی آرام مادر و مادربزرگ شنیده میشد و بچه ها هم آروم بازی میکردند و فضای دلپذیری، برای همه بود.

ساعتی بعد، شام حاضر شد و سفره را انداختند، مادر بزرگ صدا زد "مهین، محمد باقررو بیدار کن، دیگه خواب بسشه"، مادر، پدررو به آرامی تکان داد و صدایش کرد و پدر هم که خستگیش در رفته بود، شوخ و فرز، جستی زد و بلند شد و نشست، بچه ها دور سفره حلقه زدند و پدر رفت، دست و صورتی به آب زد و اومد.

  اون آرامی و خواب آلودگی قبلی خونه، به شلوغی و همهمه تبدیل شد و صدای گفتگوها و خنده بچه ها تو فضای خونه پیچید، سخن از برف و اتفاقات روز و شلوغی بچه ها و همسایه ها، گهگاه هم  پدر، دخترکوچولوش، معصومه را قلقلک میداد و اونم از خنده غش میرفت و هوشنگ رو که دو سالش بود روی پایش می نشوند و بازی اش میداد.

  بعد از شام، پدر به اتاق مجاور رفت و مشغول خوندن قرآن شد، مادر و مادر بزرگ، تو آشپزخانه مشغول کار بودند، علی هنوز داشت مشقاشو مینوشت و خواهر و برادرش، نزدیک بخاری، خوابیده بودند. علی هم کم کم کنار دفتر و کتابش، خوابش برد، مادر اومد رختخواب علی را انداخت و صداش کرد، "علی جان برو سر جات بخواب"، علی گیج و منگ با چشمهای خواب و آویزون از مادر، سرجاش رفت و به خواب ناز، فرو رفت، مادر هم رویش رو کشید و به آشپزخانه برگشت.

   پدر بعد از خوندن قرآن، تو اتاق مجاور خوابید، فقط صدای آهسته سخن گفتن مادر و مادر بزرگ از آشپزخانه شنیده میشد و شستن و جابجائی آروم ظرفها، مادر بزرگ هم پس از مدتی اومد و پیش بچه ها خوابید.

  آخرین نفر، مادر بود که لامپها رو خاموش میکرد و میرفت که بخوابه...

   بیرون از خونه، لامپ تیرک برق، بارش شدید برف رو با نورپردازی اش، به نمایش گذاشته بود و بجز صدای گهگاه پارس سگها و گذر ماشینها، صدای دیگه ای شنیده نمیشد ، ... شهر، در شبی زمستانی، آرام به خواب رفته بود ...            

<نوشته ی علی ضروری زنوز>


برچسب‌ها: داستان, شب برفی
+ نوشته شده توسط علی ضروری زنوز / صفحه نخست باز شود/ در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM